|
یادم میاد همیشه می گفت من عروسی حسین آقا چی بپوشم !!!
می دونی جوابش چی بود ؟! نه ؟! گوش کن ... همیشه یادم میاد می گفت عروسی حسین آقا چی بپوشم ! همیشه با خنده می گفتیم یه چی پیدا می شه بهار جون ! حالا عروسی دایی حسینم بود !!! مامان عروس رفته پیشش میگه عروسی حسین آقا چی بپوشم ؟! معلومه دیگه ، لباس عروس رو پوشیدی !
دایی جونم و بهار جونم همیشه شاد زندگی کنید ! به دور از همه غم و غصه ها ! خیلی دوستون دارم ! کلی تبریک می گم !
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط نیلو
|
سلام ! عیدتون مبارک . امیدوارم تو این روزایی که در انتظارتونه به هر چی که در آرزوتون هست و لایقش هستید برسید !
داشتم وب گردی می کردم بر خوردم به این مطلب که الآن می ذارم ! نمی دونم چرا ولی به دلم نشست . . . یه درد بزرگ ...
پرده اول :
- سلام عزیزم ، خوبی ؟ دلم برات تنگ شده ... + منم همین طور ... کجایی؟ - وای سرم خیلی شلوغه ، امروز از صبح تا همین الان جلسه بودم ، دارم دیوونه میشم ، امروز حداقل با 15-16 تا مهندس و ناظر انگلیسی و آلمانی و فرانسوی مذاکره کردم ... اوضاع خیلی خوبه نگران نباش !!! + کی برمیگردی ایران عزیزم ، دلم خیلی برات تنگ شده ... مانی هم همش دلتنگیتو میکنه ... - سه شنبه ساعت 11 شب پرواز دارم ، عزیزم دارم لحظه شماری میکنم که ببینمت ، کاش تو و مانی هم میومدین ... + شرایط کاریمو که میدونی آخه !!! یه کم مرخصی گرفتن برام سخته ... ایشالا سفر بعدی همه با هم میریم ... - خیلی دوستت دارم عزیزم ، مواظب خودت و مانی باش ... + منم دوستت دارم ... - خداحافظ عسلم ... + مواظب خودت باش ... خداحافظ
بوووووووووووق .....................
پرده دوم :
- وای دیدی داشت ضایع میشد ... به خیر گذشت !!! + وااااااا ... نه بابا توام ... چقدر ترسویی !!! بعدش هم بالاخره که چی ؟؟؟ تا کی میخوای منو قایم کنی ... بالاخره من هم تو زندگیت سهم دارم ... نا سلامتی منم زنتم !!! خسته شدم از این همه قایم موشک بازی ... تو که جراتشو نداشتی اصلا غلط کردی دو تا زن گرفتی !!! - مهتاب جون ، تو که تا حالا تحمل کردی این چند وقت هم تحمل کن ، به خدا بهش میگم !!! یه تار موی تو رو با دنیا هم عوض نمیکنم ... جون رضا دیگه اخم نکن ... من طاقت ناراحتی تو رو ندارم عزیزم ... حالا بخند !!! + برو بابا ، من دیگه خر نمیشم ، یا تا آخر این ماه به مهناز میگی یا من خودم یه کاریش میکنم ... - نه تورو خدا ... عزیز دلم چرا لج میکنی ؟؟؟ قول میدم بهش بگم ، فقط تو یه کم طاقت بیار ... + تا آخر ماه ، همین !!! یک کلام ... - حالا تو یه کم صبر داشته باش ... راستی خانوومی واست یه سورپرایز اساسی دارم !!! + چی ؟؟؟ - یه ویلای نقلی تو کلاردشت ... + وای ی ی ی ی ی ی ی عزیزم تو خیلی مهربونی ... - دوست دارم عزیزم ... + منم دوستت دارم ...
پرده سوم :
- مامانی حالم خیلی بده !!! من بابامو میخوام ... + خوب میشی پسر گلم ... بابا سرش خیلی شلوغه ، بهش نگفتم مریضی ،اگه میگفتم نگران میشد، اونوقت غصه میخورد ونمیتونست کاراشو خوب انجام بده ... عوضش پسر گلم هم زود خوب میشه که بابایی وقتی برگشت خوشحال بشه ... - مامان مهناز دلم یه جوریه ... پیچ میخوره !!! سرم درد میکنه ... حالم بده مامانی ... + تبت خیلی بالاست مادر ... بذار یه کم پاشویه ات کنم !!! - من بابا مو میخوام ... + بابا میاد عزیزم ... بابا دوستت داره عزیزم ... بخواب مادر ، بخواب ... مامان تا صبح بیدار میمونه که مانی جونش راحت بخوابه ... واااااای رضا ، کجایی ؟؟؟ کاش اینجا بودی !!! نمیدونی چقدر بهت احتیاج دارم ... کاش اینجا بودی !!! کاش اینجا بودی !!! اینه دیگه ! منبعش هم هوین ژوووووووری ببخشید اجازه نگرفتم ! امیدوارم بخشیده شده باشم پ.ن ۱ . خانومی جونم نمی دونم هنوزم چی بگم ، فقط می گم متاسفم . خدا بیامرزتشون . پ.ن ۲ . بازم ببخشید ! پ.ن ۳ . عید همگی مبارک . با آرزوی سالی سرشار از خوبی ، خنده و شادی ! خوب شروع نشد سال ! ولی می تونه خوب تموم شه !
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:27 توسط نیلو
|
سلام !
۳ روزه می خوام بیام بنویسم ! نمی تونم ! وقت نمی کنم ! دیشب خیلیییییییییییییییی دلم گرفته بود ! خیلی دوست داشتم یه جا همون موقع ثبتش می کردم ! ولی خوب نشد ! * بابا میره دم یخچال ! چند تا تخم مرغ توی یخچال هست که با بقیه رنگش فرق داره ! بابا - اینا چیه ؟! من - تخم مرغ ! بابا - خب ماله کجاس ؟! من - ماله باغ ! ماله خروسای محمده ! بابا - نیلو ؟! خرووووووس ؟! * کتاب عربی من دست سمانه مونده بود ! داشتم هماهنگ میکردیم که سمانه برام پیک کنه ! اول سمانه زنگ زد : - سمانه : سلام ! من - سلام ! خوبی ؟ سمانه - مرسی تو خوبی ؟! من - منم خوبم ! چه خبر ؟ سمانه - نیلو من ساعت ۱۲ کتابتو پیک می کنم اشکال نداره که ؟ من - نه عزیزم هر وقت شد پیک کن ! من عجله ای ندارم ! سمانه - باشه ! به خدا شرمندما ! من - دشمنت شرمنده ! ... ساعت ۱۲:۳۰ سمانه - نیلو سلام ! من - سلام عزیزم خوبی ؟! سمانه - مرسی تو خوبی ؟! من - مرسی چه خبر ؟! سمانه - نیلوفر فرستادم ! شرمنده ها ! من - دشمنت شرمنده ! آخ قربون دستت ! سمانه - شرمنده ! وقتی رسید به من خبر می دی ؟! من - آره حتما ! ... ساعت ۲ ! من - سلام سمانه ! خوبی ؟! سمانه - سلام عزیزم ! مرسی تو خوبی ؟! من - منم خوبم ! سمانه ۱ دنیا ممنون ! رسید ! دست گلت درد نکنه ! سماانه - خوهش می کنم ! نیلوووو شرمنده ها ! من - خودت شرمنده !! من و سمانه - ار صبح ۲۰ بار بهم گفت شرمنده ! منم آخرش دیگه قاطی کزدم ! * سر امتحان زیست ! یه سوالو که اصلا فکککککککککککککککککککر نمی کردم اشتباه باشه ! - خطایی در مورد حس چشایی بنویسید !؟ من - اجسام در فاصله های دورتر به چشم ما کوچکتر می آیند ! اصلاا فکککککککر نمی کردم ! اومدم پایین ! نگار دپرس بود ! من - نگار چته ؟! چی شده ؟! نگار - نیلوووووووووووووووووووو !!!! یه سوال مسخره رو اشتباه نوشتم ! من - فدای سرت ! حالا چه سوالی رو ؟! نگار - حس چشایی رو با حس بینایی اشتباه گرفتم ! من - * اعصابم به شدت ریخته بود بهم ! صبح وارد سرویس که شدم بو گند سیگار و یه چیزی تو مایه های تریاک فضا رو پر کرده بود ! تا سوار شدم یه لحظه پیاده شدم ! گفت بیا بریم دیگه ! سوار شدم ! نمی تونستم شیشه رو هم بدم پایین ! هیچی نگفتم ! الهه سوار شد ! نتونست تحمل کنه ! دم مدرسه که پیاده شدیم یه چند دقیقه ای واستاد ! حالت تهوع گرفته بود ! منم دست کمی ازش نداشتم ! بعد از امتحان که اومدیم سوار شیم بو بیشتر شده بود ! می خواستیم راه بیفتیم ! من - این یارو نمیاد ؟ یهو دیدم از اونطرف ماشین داره تو ماشین رو نگاه می کنه ! چند دقیقه قبلش ! تا رفتیم تو سرویس بدو بدو اومدیم بیرون ! من - ماشینش بو .... می ده ! دیدم از پایین زل زده تو چشمای من ! من - به درک !!! رفتم به مسئول سرویس می گم سرویس ما رو عوض کن ! اون - سرویس نداریم ! مگه خمرست که روز به روز بیام عوضش کنم ؟! * نه من واقعا چی فکر کردم حیاه ( حیات ) رو نوشتم مذکر ؟! * یه بغض تهه تهه تهه تهه تهه گلوم مونده ! نمی خوام سر باز کنه ! من یه تصمیمی که گرفته بودم این بود که گذشته ها گذشته ! دیگه به گذشته فکر نکنم ! ولی لامصب نمیشه ! ولی ی ی ی ی ... کار نشد نداره ! نمی خوام با یادآوری گذشته الآنمو از دست بدم ! به قولی : گووور خود گذشته ! هر چی بود با خوبی و بدیش تمووووم شد !!! * راننده هه برگشته به الهه گفته چرا مثل سگ پارس می کنی ؟! من - سمانه - مسئول سرویس - من - الهه - سمانه - * فعلا بسه ! تاسوعا عاشورا ما رو هم دعا کنیدا ! یه حاجت دارم ...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:4 توسط نیلو
|
سلام !
آخ آخ یخ جند روزیه می خوام بیام خاطراتو ثبت کنم نمیشه ! روز و هوای برفیتون بخیر و خوشی ! سه شنبه که اولین برف زمستونی اومد خیلی وحشتناک بود ! یعنی به کل اعصاب منو بهم ریخت ! بذار از اول اول شروع کنم ! خب ۵ آذر به کل سرویس ما رو عوض کردن به خاطر یه سری مشکلاتی که نمیشه گفت حالا از اینا بگذریم ! ما رو منع کرده بودن دیگه در کل ! صبح با سرویس جدیدمون اومدیم ! از ۵ نفر همش ۲ نفر بودیم ! راننده قبلیمونم که دیدیم اونم از ۴ نفر ۲ نفر داشت ظهر که شد دیدیم به به ! عجب برفی ! ساعت ۲:۳۰ که تعطیل شدیم ساعت ۳ شد دیدیم نه ! این کی شونم قصد اومدن ندارن ! دیگه این مسئول سرویس سرویس ما با سرویس اونا رو یکی کرد به راننده قبلیمونم گفت بیا ... تحویل بگیر ببر ! سرویس ما من و مهتاب بودیم سرویس اونا سمانه و مهسا انقده دلم از دست راننده قبلیمون پر بووووووووووووود که حد نداشت ! مهتاب از خدا خواسته رفت جلو نشست پشت مهتاب مهسا وسط سمانه پشت راننده من ! راه افتادیم ساعت : ۳:۱۵ دیگه وقتی راه افتاد با همه سلام و اینا کرد بعد رسید به من : به به نیلوفر خانوم حال شما ؟! بازم معرفت مهتاب که حداقل ما رو می بینه سلام می کنه ! من : من ندیدمتون که سلام کنم ! اون : واقعا ندیدی ؟! من : یعنی واقعا شما منو دیدین ؟! اون : هاان ؟! من : من ۲ هفته دم مدرسه پیاده میشدم همون جا هم سوار میشدم بخاطر پام اونوقت شما رو چجوری ببینم وقتی شما اون ته پارک می کنید ؟! اون : چه ربطی به پات داره ؟! همه : (من تو دلم : خنگی دیگه ! ) اون : در هر صورت خیلی بی معرفتید ! ( مخاطب داره ! منظورش من و یکی دیگه !) من : باشه ما بی معرفت ! دیگه هی بینش صحبت می کردیم ! دیگه اولین نفر مهسا بود اونو پیاده کرد ! بعد موندیم ما ۳ تا ! خیلی ترافیک بود افتضاح بود در حد بنز ! بعد سمانه رو پیاده کرد ! حالا من بودم و مهتاب ! من واقعا از مهتاب متنفرم ! در حد چی ! مهتاب جلو نشسته بود ایطوری بود قیافش : خب برای یه دختر زشته دیگه ! می خواستم بگیرم خفش کنم در اون لحظه ! همه ساکت بودن مهتاب هی حرف میزد ! حالا با ما هم نه ! با اون ! دیگه داشت چرت و پرت می گفت ! منم که پر بودم ! آقای ... ما آخرم نفهمیدیم شما چرا رفتید ! منم که قضیه رو می دونستم و اومدم اونو نجات بدم گفتم : اه مهتاب چقدر گیر میدی بسه دیگه حتما که نباید از همه چی سر در بیاری ! ساکت شد ! می دونس اگه چیزی بگه دیوونه میشدم ! یعنی فهمید با این حرف که به مرز جنون رسیدم ! رانندمون هم سریع بحثو عوض کرد ! گفت : بچه ها راننده جدیدو قبول کنید ! کی رفته به ... گفته تو ماشین سیگار میکشه ؟! من : باید بکشه ؟! اون : مهتاب : همه گفتیم ! مهتاب : خب شاید یکی مشکل تنفسی داشته باشه ! هر وقت وارد ماشین میشی بو سیگار میده ماشین ! گفت : حالا باهاش بسازید ! اونطور که هست قبولش کنید ! قدر منو ندونستید دیگه ! مهتاب رو پیاده کرد !!!!!!! ( خدا یا شکرررررررت ) گفتم : یعنی چی ؟! گفت : یعنی این که یه آدم فروش منو فروخت خیلی عصبانی شدم گفتم : ما انقدر به خودمون اطمینان داریم که لو ندیم ! گفت : منم نگفتم شما ها گفتید ! گفتم یه آدم فروش ! (من قضیه رو میدونستم چیه ! اون فکر میکرد من نمی دونم ! ) گفتم : پس مطمئن باشید از سرویس خودمون نبوده ! گفت : می دونم ! شما ها رفتید بیرون برای دوستاتون تعریف کردید اونا رفتن گفتن ! من : پارسال ما سر این موضوع خیلی برامون مشکل پیش اومد ! سرویس ما شناخته شده بود ! به خاطر اینکه یکی می رفت تعریف می کرد ! ما هم از اون موقع به بعد یعنی امسال هیچی نگفتیم ! خیالتون از بابت ما جمع باشه ! ما هیچی نگفتیم ! گفت : حالا اتفاقی که افتاده ! شاید دوباره یه اتفاق بیافته من برگردم شایدم نیفته ! من رسیدم ! ساعت : ۶:۰۵
خیلی حرفای دیگه هم زده شدا ! من یادم نیست ! با وجود اینا من خیلی ساکت نشسته بودم ! راستی گچمو باز کردم ! پام کبود بود ! درست شد ! اینم از این ! فعلا !
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:45 توسط نیلو
|
به به به سلام !
وقت نکردم آپ کنم ! هر چند ... سه شنبه من هم رفتم قاطی چلاغ ها ! داشتیم تو حیاط حرکات تمرین انجام میدادیم ! ( نپرس چی کار که آبروم میره ! ) بعد ۳ ۴ تای اولو خوب رفتیما !!! ۵می رو که اومدیم بریم اصلا به من الهام شد الآن یه چی میشه ! که من به سمانه گفتم : سمانه خدا کنه لیز نخوریم ! که به همین صورت حرکت رو رفتیم و پای من رو یه خیار شور لیز خورد کفش منم که بی جنبه لیز خوردم زمین ! و ۲ تا صدا شنیدم ! وقتی خوردم زمین سمانه هم افتاد رو پای من ! اولش بلند شدم دیدم نه هیچی نیس ولی بعدش یه احساس درد وحشتناک پیچید تو پام ! رفتیم بالا معلم بهداشته گفت چیزی نیس بی خودی ادا در نیار ! خلاصه من رفتم خونه نمی تونستم از پله برم بالا همون جا تو حیاط نشستم که مامانم اومد پایین با هم رفتیم بیمارستان ! از ساعت ۳ تا ۷ بیمارستان بودیم ! پامو گچ گرفتم ! دکتره می گفت : تو رو خدا یه آخ بگو ! دکتره گفت : پات مو برداشته و رباط پات پاره شده ولی گچ بگیری درست می شه ! آخ ۳ هفته استراحت مطلق بهم داد ! می تونم ۳ هفته هر وقت نخواستم نرم مدرسه ! چون خاطرات نویسی هست بازم میام می نویسم که برام یادگاری بمونه اصلا مهم نیس چجوری نوشتم مهم اینه که بعدا خودم اینا رو می خونم !
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:43 توسط نیلو
|
|
درباره وبلاگ
![]() عاشقانه نیس طنزه خوش اومدی .... ! منوی اصلی
پیوندها
** محسن مارمولک ** **جدی نگیر با سلی جونم ** **دختر دبیرستانی** **مستانه** **نیلـــو** **گوگولی مگولی** **بـــاران جوونم ** **ستاره جووونم** **LeaVe Me ALoNe با پرستو جوونم** **خاطرات مدرسه ** **شبـــــــنــــم** **بـــانـــو ی شـــب ** **مهران (خاطرات دانشگاه)** **بچه مثـــبت** **پسر مامان و بابا** ** تارا جوونم ** **لــــــــیلی و مجنـــــــــون** **دلــــبرگ نوشته ** **خانومی و آقایی** **ستاره شب** **پری فنگولی** **خانومی** **نرگسي ** **فاطمه کوچــــــــــولـــــــــو D:** **هاپو+10** **مرد باراني** **جغرافيا** **نگاه تلخ** **نجی** **قاصدک** **دل پر امید** .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی پیوندهای روزانه
آرشیو
هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 آرشیو موضوعی
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |