|
تا حالا اتفاق افتاده برات یه چیزی رو بشنوی بعد یه کلمه کلیدی ازش بگیری بعد در آینده خیلی خیلی نزدیک برات اتفاق بیفته ؟؟؟
مثلا : دیروز پیش دختر خالم بودم بعد یه بحث کوچیک بین ایشون و خاله محترم بنده دخی خاله : مادر من ٬ من دارم می گم اون لباس که یقه بازی داره من نمی پوشم و اون یکی هم دکمه اش افتاده ! حالا امروز صبح بنده !!! خیلی خیلی خیلی دیرم شده ! من ساعت ۹:۱۵ کلاس دارم و الآن هم تقریبا ساعت ۹ می باشد و بنده هنوز در خانه هستم ! صبح بدو بدو رفتم برادر گرامی رو بلند کردم ! من : محمد محمد پاشو دیرممممم شد ! بعد رفتم مانتومو بپوشم ! دیدم به به چرووووکه اتوش کردم . بلند شدم ببندم دکمه هاشو ! دکمش افتاد !!! و من فحش بود که نثار دختر خاله محترم می کردم
این یه نمونه . از این جور مسائل زیاد برام اتفاق میفته ! پادزهرشو پیدا کردم ! تو این چند روز یاد گرفتم که بگم "خدا نکنه" ! مثلا وقتی به یه چیزی دارم توجه می کنم بعد یه حرف بد یا در مورد یه اتفاق بد حرف می زنه من تنم میلرزه ! مثلا مرگ ! سریع می گم خدا نکنه ! اینطوری سرنوشت تغییری نمی کنه ولی دل من آروم میشه . چیز خیلی عجیبیه ! انگار یه نشونه ست . در هر صورت ! تونست منو بترسونه .
۲۴ شهریور بازم تولدم بود . تولدم مبارک ! دومین سالیه که اینجام ولی سومین باریه که تونستم خودم برای خودم تولد بگیرم . محسن مارموووول مرسی بچه ها عاشق همتونم ! نیایش حمید خانی ۲۱ شهریور هم محمد حسین عزیز تولدت مبارک دیگه آها ۲۴ شهریور پویای عزیز و شهرام جان تولدتون مبارک ۲۱ شهریور حاجی ی ی ی ی ی ی ی مرتضی (مری) تولدت مبارک ! ۲۹ شهریور هم داداش سعیدی گلم تولدت مبارک ۲۸ شهریور هم تولد آرش ! آرش پسر خاله تولدت مبارک قسمت بالای این پست ماله جمعه ۱۳ شهریور بود و این قسمت پایینش ماله امروز ۲۵ شهریور ! باران قوووووول می دم پست بعدیم عکس گوسفند رو بذارم رفیق فابریک جونم چرا من نمی تونم برات کامنت بذارم ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:14 توسط نیلو
|
داد زد نیلووووو !!!
اولش توجه نکردم ولی بعد یهو تهه دلم خالی شد ! دویدم از دم کامپیوتر تا اتاق !!! آخه داشتم بازی می کردم
گفت : میرم باتری گوشیمو عوض کنم . این فاکتور کجاست گذاشته بودم تو کیف تو !!! ... و حالا ادامش ... خلاصش اینکه دعوامون شد ! اصولا خیلی خواهر من خونسرده ! ولی وای به حال روزی که عصبانی بشه ! بداخلاق آخرش تو کمد خودش پیداش کرد ... بهش گفتم : واقعا برات متاسفم . و رفتم ! اونم رفت .... دلم شکست ... خیلی ٬ می خواستم بگم ازت چه انتظاری داشته باشم وقتی ۶ ساله چشم تو چشم من داری تو این اتاق میری و میای ؟؟؟ ۱۵ ساله باهام داری زندگی می کنی ولی بخاطر یه کاغذ زپرتی اینطوری می کنی !!!؟ ولی نگفتم . اومد خونه خیلی عوض شد .. مهربون شد مثله قبل . اونطوری که من دوسش دارم ! خیلی سعی کرد دلمو بدست بیاره ولی من اصلا نگاهش نکردم ... تا شب !!! از قصد نشستم پای کامپیوتر که بره زودتر از من بخوابه ... نرفت !!! ساعت ۳ شب بود که پاشدم برم بخوابم .. رفتم تو اتاق مسواکمو برداشتم رفتم . اومد تو ... وقتی برگشتمممم گفت نیلووو اینو برای تو خریدم ! یه گوسسسسفند بامزه بهش خندیدم .... نه بخاطر اینکه برام چیزی گرفته . نه ! چون خودش به اشتباهه خودش پی برد . الآن دیگه دوسش دارم . مثه قبل
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:1 توسط نیلو
|
سلام !
مبعث پیامبر رو به همه ی مسلمین جهان تبریک می گم عید همتون مبارک
نمی دونم چرا ولی الآن دوست دارم بخشیده بشم ! بابت همه ناراحتیایی که از جانب من پیش اومده یا اینکه باعث و بانی به وجود اومدنش تو ذهن بعضیا من بودم ! دوست دارم تو این روز حداقل پاک باشم از گناه ! من از همه دوستای گلم معذرت می خوام ....
خوبه ! خیلی وقته ننوشتم ... خیلیا ننوشته بودن ! خیلی وقت بود سر نزده بودم ! خیلی خوب بود وقتی اومدم تو وبلاگم و یه سری تغییراتی رو دیدم ! اول از همه اینکه خاله باران دوباره برگشت ! و خوش برگشت دوم اینکه بر حسب تصادف با یه دوست جدید آشنا شدم ناشناس جان سوم اینکه دیدم وبلاگ مهران در دست تغییر هست ! و دوباره می خواد بنویسه ! چهارم اینکه دوباره از خوندن وبلاگای بچه ها خوشحال شدم !!!
خیلی خوب نبود این یک ماه اخیر ٬ دوسش نداشتم ! میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست !!! از اولش با مرگ شروع شد و مریضی ... تازه اولشیم ! خدا آخرشو به خیر کنه !
سه شنبه به اسرار یک عزیز !!!!!!!!!! (خواهر عزیزمممممم !!!!) از این ساندویچ کثیفا خوردیم ! منم بی جنبه حالم بددددددد شد ! مثل دفعه پیش ! ترم اول سر امتحان دینی رفتم زیر سرم و امتحان ندادم ! خدا رو شکر این دفعه توی امتحانای ترم دوم نبود !!! کلا ۳ ۴ روز رو به راه نبودم ! خیلی بد بود ۵ روز نت نیومدم یا اگه اومدم ۵ دقیقه بیشتر نبود ! این واسه منی که هر روز ۲۴ ساعته اینترنت بودم خیلی کمه ! خیلی !!!!
دیگه ؟ از هفته ی پیش میریم مدرسه ! روزای شنبه تا سه شنبه که من فقط یه شنبه سه شنبشو میرم ! امسال به طرز فجیعی عاشق فیزیک شدم ! خدا کنه در مورد شیمی هم همینطوری صدق کنه !!!! خدا کنه یه ذره مهر و محبتم برسه به شیمی ! معلم ریاضیمون هم که استاد دانشگاه هستن ! بـــــــــــله کلا جو خیلی عوض شده ! کلاس بندیمون ولی افتضاحه
اولامون هم بخاری ندارن اصلا !!! خیلی ساکتن ! اصلا من تو حیاط اول نمی بینم ! جز یه دسته از اون پرو ها که احساس می کنن اومدن دبیرستان الآن خیلی بزرگ شدن مثلا !!! در جریانی که !!! از همووون غرور های کاذب !
ولی دوستای اول خودم رو که میبینم میبینم خیلی خاکین ! خداییش خوبن ... دیگه همین دیگه .
کلا : یه موج وبلاگ نویس با هم اومد ! با هم هم دیگه ننوشتن ! الآن دوباره شروع کردن به نوشتن ! جالبه
پ.ن : بعضی مسائل که بابتش دیگه ننوشتم هنوز آزارم می ده ! ولی خدا رو شکر ۳۶۰ بسته شد دیگه قیافه نحس طرف رو نمی بینم !!!! و اسم وبلاگم رو ! پ.ن ۲: وقتی پردیس من فیلتر می شود ....
ای بابا ! شب خوش !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:55 توسط نیلو
|
یادم میاد همیشه می گفت من عروسی حسین آقا چی بپوشم !!!
می دونی جوابش چی بود ؟! نه ؟! گوش کن ... همیشه یادم میاد می گفت عروسی حسین آقا چی بپوشم ! همیشه با خنده می گفتیم یه چی پیدا می شه بهار جون ! حالا عروسی دایی حسینم بود !!! مامان عروس رفته پیشش میگه عروسی حسین آقا چی بپوشم ؟! معلومه دیگه ، لباس عروس رو پوشیدی !
دایی جونم و بهار جونم همیشه شاد زندگی کنید ! به دور از همه غم و غصه ها ! خیلی دوستون دارم ! کلی تبریک می گم !
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط نیلو
|
سلام ! عیدتون مبارک . امیدوارم تو این روزایی که در انتظارتونه به هر چی که در آرزوتون هست و لایقش هستید برسید !
داشتم وب گردی می کردم بر خوردم به این مطلب که الآن می ذارم ! نمی دونم چرا ولی به دلم نشست . . . یه درد بزرگ ...
پرده اول :
- سلام عزیزم ، خوبی ؟ دلم برات تنگ شده ... + منم همین طور ... کجایی؟ - وای سرم خیلی شلوغه ، امروز از صبح تا همین الان جلسه بودم ، دارم دیوونه میشم ، امروز حداقل با 15-16 تا مهندس و ناظر انگلیسی و آلمانی و فرانسوی مذاکره کردم ... اوضاع خیلی خوبه نگران نباش !!! + کی برمیگردی ایران عزیزم ، دلم خیلی برات تنگ شده ... مانی هم همش دلتنگیتو میکنه ... - سه شنبه ساعت 11 شب پرواز دارم ، عزیزم دارم لحظه شماری میکنم که ببینمت ، کاش تو و مانی هم میومدین ... + شرایط کاریمو که میدونی آخه !!! یه کم مرخصی گرفتن برام سخته ... ایشالا سفر بعدی همه با هم میریم ... - خیلی دوستت دارم عزیزم ، مواظب خودت و مانی باش ... + منم دوستت دارم ... - خداحافظ عسلم ... + مواظب خودت باش ... خداحافظ
بوووووووووووق .....................
پرده دوم :
- وای دیدی داشت ضایع میشد ... به خیر گذشت !!! + وااااااا ... نه بابا توام ... چقدر ترسویی !!! بعدش هم بالاخره که چی ؟؟؟ تا کی میخوای منو قایم کنی ... بالاخره من هم تو زندگیت سهم دارم ... نا سلامتی منم زنتم !!! خسته شدم از این همه قایم موشک بازی ... تو که جراتشو نداشتی اصلا غلط کردی دو تا زن گرفتی !!! - مهتاب جون ، تو که تا حالا تحمل کردی این چند وقت هم تحمل کن ، به خدا بهش میگم !!! یه تار موی تو رو با دنیا هم عوض نمیکنم ... جون رضا دیگه اخم نکن ... من طاقت ناراحتی تو رو ندارم عزیزم ... حالا بخند !!! + برو بابا ، من دیگه خر نمیشم ، یا تا آخر این ماه به مهناز میگی یا من خودم یه کاریش میکنم ... - نه تورو خدا ... عزیز دلم چرا لج میکنی ؟؟؟ قول میدم بهش بگم ، فقط تو یه کم طاقت بیار ... + تا آخر ماه ، همین !!! یک کلام ... - حالا تو یه کم صبر داشته باش ... راستی خانوومی واست یه سورپرایز اساسی دارم !!! + چی ؟؟؟ - یه ویلای نقلی تو کلاردشت ... + وای ی ی ی ی ی ی ی عزیزم تو خیلی مهربونی ... - دوست دارم عزیزم ... + منم دوستت دارم ...
پرده سوم :
- مامانی حالم خیلی بده !!! من بابامو میخوام ... + خوب میشی پسر گلم ... بابا سرش خیلی شلوغه ، بهش نگفتم مریضی ،اگه میگفتم نگران میشد، اونوقت غصه میخورد ونمیتونست کاراشو خوب انجام بده ... عوضش پسر گلم هم زود خوب میشه که بابایی وقتی برگشت خوشحال بشه ... - مامان مهناز دلم یه جوریه ... پیچ میخوره !!! سرم درد میکنه ... حالم بده مامانی ... + تبت خیلی بالاست مادر ... بذار یه کم پاشویه ات کنم !!! - من بابا مو میخوام ... + بابا میاد عزیزم ... بابا دوستت داره عزیزم ... بخواب مادر ، بخواب ... مامان تا صبح بیدار میمونه که مانی جونش راحت بخوابه ... واااااای رضا ، کجایی ؟؟؟ کاش اینجا بودی !!! نمیدونی چقدر بهت احتیاج دارم ... کاش اینجا بودی !!! کاش اینجا بودی !!! اینه دیگه ! منبعش هم هوین ژوووووووری ببخشید اجازه نگرفتم ! امیدوارم بخشیده شده باشم پ.ن ۱ . خانومی جونم نمی دونم هنوزم چی بگم ، فقط می گم متاسفم . خدا بیامرزتشون . پ.ن ۲ . بازم ببخشید ! پ.ن ۳ . عید همگی مبارک . با آرزوی سالی سرشار از خوبی ، خنده و شادی ! خوب شروع نشد سال ! ولی می تونه خوب تموم شه !
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:27 توسط نیلو
|
سلام !
۳ روزه می خوام بیام بنویسم ! نمی تونم ! وقت نمی کنم ! دیشب خیلیییییییییییییییی دلم گرفته بود ! خیلی دوست داشتم یه جا همون موقع ثبتش می کردم ! ولی خوب نشد ! * بابا میره دم یخچال ! چند تا تخم مرغ توی یخچال هست که با بقیه رنگش فرق داره ! بابا - اینا چیه ؟! من - تخم مرغ ! بابا - خب ماله کجاس ؟! من - ماله باغ ! ماله خروسای محمده ! بابا - نیلو ؟! خرووووووس ؟! * کتاب عربی من دست سمانه مونده بود ! داشتم هماهنگ میکردیم که سمانه برام پیک کنه ! اول سمانه زنگ زد : - سمانه : سلام ! من - سلام ! خوبی ؟ سمانه - مرسی تو خوبی ؟! من - منم خوبم ! چه خبر ؟ سمانه - نیلو من ساعت ۱۲ کتابتو پیک می کنم اشکال نداره که ؟ من - نه عزیزم هر وقت شد پیک کن ! من عجله ای ندارم ! سمانه - باشه ! به خدا شرمندما ! من - دشمنت شرمنده ! ... ساعت ۱۲:۳۰ سمانه - نیلو سلام ! من - سلام عزیزم خوبی ؟! سمانه - مرسی تو خوبی ؟! من - مرسی چه خبر ؟! سمانه - نیلوفر فرستادم ! شرمنده ها ! من - دشمنت شرمنده ! آخ قربون دستت ! سمانه - شرمنده ! وقتی رسید به من خبر می دی ؟! من - آره حتما ! ... ساعت ۲ ! من - سلام سمانه ! خوبی ؟! سمانه - سلام عزیزم ! مرسی تو خوبی ؟! من - منم خوبم ! سمانه ۱ دنیا ممنون ! رسید ! دست گلت درد نکنه ! سماانه - خوهش می کنم ! نیلوووو شرمنده ها ! من - خودت شرمنده !! من و سمانه - ار صبح ۲۰ بار بهم گفت شرمنده ! منم آخرش دیگه قاطی کزدم ! * سر امتحان زیست ! یه سوالو که اصلا فکککککککککککککککککککر نمی کردم اشتباه باشه ! - خطایی در مورد حس چشایی بنویسید !؟ من - اجسام در فاصله های دورتر به چشم ما کوچکتر می آیند ! اصلاا فکککککککر نمی کردم ! اومدم پایین ! نگار دپرس بود ! من - نگار چته ؟! چی شده ؟! نگار - نیلوووووووووووووووووووو !!!! یه سوال مسخره رو اشتباه نوشتم ! من - فدای سرت ! حالا چه سوالی رو ؟! نگار - حس چشایی رو با حس بینایی اشتباه گرفتم ! من - * اعصابم به شدت ریخته بود بهم ! صبح وارد سرویس که شدم بو گند سیگار و یه چیزی تو مایه های تریاک فضا رو پر کرده بود ! تا سوار شدم یه لحظه پیاده شدم ! گفت بیا بریم دیگه ! سوار شدم ! نمی تونستم شیشه رو هم بدم پایین ! هیچی نگفتم ! الهه سوار شد ! نتونست تحمل کنه ! دم مدرسه که پیاده شدیم یه چند دقیقه ای واستاد ! حالت تهوع گرفته بود ! منم دست کمی ازش نداشتم ! بعد از امتحان که اومدیم سوار شیم بو بیشتر شده بود ! می خواستیم راه بیفتیم ! من - این یارو نمیاد ؟ یهو دیدم از اونطرف ماشین داره تو ماشین رو نگاه می کنه ! چند دقیقه قبلش ! تا رفتیم تو سرویس بدو بدو اومدیم بیرون ! من - ماشینش بو .... می ده ! دیدم از پایین زل زده تو چشمای من ! من - به درک !!! رفتم به مسئول سرویس می گم سرویس ما رو عوض کن ! اون - سرویس نداریم ! مگه خمرست که روز به روز بیام عوضش کنم ؟! * نه من واقعا چی فکر کردم حیاه ( حیات ) رو نوشتم مذکر ؟! * یه بغض تهه تهه تهه تهه تهه گلوم مونده ! نمی خوام سر باز کنه ! من یه تصمیمی که گرفته بودم این بود که گذشته ها گذشته ! دیگه به گذشته فکر نکنم ! ولی لامصب نمیشه ! ولی ی ی ی ی ... کار نشد نداره ! نمی خوام با یادآوری گذشته الآنمو از دست بدم ! به قولی : گووور خود گذشته ! هر چی بود با خوبی و بدیش تمووووم شد !!! * راننده هه برگشته به الهه گفته چرا مثل سگ پارس می کنی ؟! من - سمانه - مسئول سرویس - من - الهه - سمانه - * فعلا بسه ! تاسوعا عاشورا ما رو هم دعا کنیدا ! یه حاجت دارم ...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:4 توسط نیلو
|
سلام !
آخ آخ یخ جند روزیه می خوام بیام خاطراتو ثبت کنم نمیشه ! روز و هوای برفیتون بخیر و خوشی ! سه شنبه که اولین برف زمستونی اومد خیلی وحشتناک بود ! یعنی به کل اعصاب منو بهم ریخت ! بذار از اول اول شروع کنم ! خب ۵ آذر به کل سرویس ما رو عوض کردن به خاطر یه سری مشکلاتی که نمیشه گفت حالا از اینا بگذریم ! ما رو منع کرده بودن دیگه در کل ! صبح با سرویس جدیدمون اومدیم ! از ۵ نفر همش ۲ نفر بودیم ! راننده قبلیمونم که دیدیم اونم از ۴ نفر ۲ نفر داشت ظهر که شد دیدیم به به ! عجب برفی ! ساعت ۲:۳۰ که تعطیل شدیم ساعت ۳ شد دیدیم نه ! این کی شونم قصد اومدن ندارن ! دیگه این مسئول سرویس سرویس ما با سرویس اونا رو یکی کرد به راننده قبلیمونم گفت بیا ... تحویل بگیر ببر ! سرویس ما من و مهتاب بودیم سرویس اونا سمانه و مهسا انقده دلم از دست راننده قبلیمون پر بووووووووووووود که حد نداشت ! مهتاب از خدا خواسته رفت جلو نشست پشت مهتاب مهسا وسط سمانه پشت راننده من ! راه افتادیم ساعت : ۳:۱۵ دیگه وقتی راه افتاد با همه سلام و اینا کرد بعد رسید به من : به به نیلوفر خانوم حال شما ؟! بازم معرفت مهتاب که حداقل ما رو می بینه سلام می کنه ! من : من ندیدمتون که سلام کنم ! اون : واقعا ندیدی ؟! من : یعنی واقعا شما منو دیدین ؟! اون : هاان ؟! من : من ۲ هفته دم مدرسه پیاده میشدم همون جا هم سوار میشدم بخاطر پام اونوقت شما رو چجوری ببینم وقتی شما اون ته پارک می کنید ؟! اون : چه ربطی به پات داره ؟! همه : (من تو دلم : خنگی دیگه ! ) اون : در هر صورت خیلی بی معرفتید ! ( مخاطب داره ! منظورش من و یکی دیگه !) من : باشه ما بی معرفت ! دیگه هی بینش صحبت می کردیم ! دیگه اولین نفر مهسا بود اونو پیاده کرد ! بعد موندیم ما ۳ تا ! خیلی ترافیک بود افتضاح بود در حد بنز ! بعد سمانه رو پیاده کرد ! حالا من بودم و مهتاب ! من واقعا از مهتاب متنفرم ! در حد چی ! مهتاب جلو نشسته بود ایطوری بود قیافش : خب برای یه دختر زشته دیگه ! می خواستم بگیرم خفش کنم در اون لحظه ! همه ساکت بودن مهتاب هی حرف میزد ! حالا با ما هم نه ! با اون ! دیگه داشت چرت و پرت می گفت ! منم که پر بودم ! آقای ... ما آخرم نفهمیدیم شما چرا رفتید ! منم که قضیه رو می دونستم و اومدم اونو نجات بدم گفتم : اه مهتاب چقدر گیر میدی بسه دیگه حتما که نباید از همه چی سر در بیاری ! ساکت شد ! می دونس اگه چیزی بگه دیوونه میشدم ! یعنی فهمید با این حرف که به مرز جنون رسیدم ! رانندمون هم سریع بحثو عوض کرد ! گفت : بچه ها راننده جدیدو قبول کنید ! کی رفته به ... گفته تو ماشین سیگار میکشه ؟! من : باید بکشه ؟! اون : مهتاب : همه گفتیم ! مهتاب : خب شاید یکی مشکل تنفسی داشته باشه ! هر وقت وارد ماشین میشی بو سیگار میده ماشین ! گفت : حالا باهاش بسازید ! اونطور که هست قبولش کنید ! قدر منو ندونستید دیگه ! مهتاب رو پیاده کرد !!!!!!! ( خدا یا شکرررررررت ) گفتم : یعنی چی ؟! گفت : یعنی این که یه آدم فروش منو فروخت خیلی عصبانی شدم گفتم : ما انقدر به خودمون اطمینان داریم که لو ندیم ! گفت : منم نگفتم شما ها گفتید ! گفتم یه آدم فروش ! (من قضیه رو میدونستم چیه ! اون فکر میکرد من نمی دونم ! ) گفتم : پس مطمئن باشید از سرویس خودمون نبوده ! گفت : می دونم ! شما ها رفتید بیرون برای دوستاتون تعریف کردید اونا رفتن گفتن ! من : پارسال ما سر این موضوع خیلی برامون مشکل پیش اومد ! سرویس ما شناخته شده بود ! به خاطر اینکه یکی می رفت تعریف می کرد ! ما هم از اون موقع به بعد یعنی امسال هیچی نگفتیم ! خیالتون از بابت ما جمع باشه ! ما هیچی نگفتیم ! گفت : حالا اتفاقی که افتاده ! شاید دوباره یه اتفاق بیافته من برگردم شایدم نیفته ! من رسیدم ! ساعت : ۶:۰۵
خیلی حرفای دیگه هم زده شدا ! من یادم نیست ! با وجود اینا من خیلی ساکت نشسته بودم ! راستی گچمو باز کردم ! پام کبود بود ! درست شد ! اینم از این ! فعلا !
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:45 توسط نیلو
|
به به به سلام !
وقت نکردم آپ کنم ! هر چند ... سه شنبه من هم رفتم قاطی چلاغ ها ! داشتیم تو حیاط حرکات تمرین انجام میدادیم ! ( نپرس چی کار که آبروم میره ! ) بعد ۳ ۴ تای اولو خوب رفتیما !!! ۵می رو که اومدیم بریم اصلا به من الهام شد الآن یه چی میشه ! که من به سمانه گفتم : سمانه خدا کنه لیز نخوریم ! که به همین صورت حرکت رو رفتیم و پای من رو یه خیار شور لیز خورد کفش منم که بی جنبه لیز خوردم زمین ! و ۲ تا صدا شنیدم ! وقتی خوردم زمین سمانه هم افتاد رو پای من ! اولش بلند شدم دیدم نه هیچی نیس ولی بعدش یه احساس درد وحشتناک پیچید تو پام ! رفتیم بالا معلم بهداشته گفت چیزی نیس بی خودی ادا در نیار ! خلاصه من رفتم خونه نمی تونستم از پله برم بالا همون جا تو حیاط نشستم که مامانم اومد پایین با هم رفتیم بیمارستان ! از ساعت ۳ تا ۷ بیمارستان بودیم ! پامو گچ گرفتم ! دکتره می گفت : تو رو خدا یه آخ بگو ! دکتره گفت : پات مو برداشته و رباط پات پاره شده ولی گچ بگیری درست می شه ! آخ ۳ هفته استراحت مطلق بهم داد ! می تونم ۳ هفته هر وقت نخواستم نرم مدرسه ! چون خاطرات نویسی هست بازم میام می نویسم که برام یادگاری بمونه اصلا مهم نیس چجوری نوشتم مهم اینه که بعدا خودم اینا رو می خونم !
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:43 توسط نیلو
|
سلام !
روز بارونیتون بخیر ! تو وبلاگ بچه مثبت جوونم
از اون زمان که بچه مثبت جوونم این پست رو زد من تو فکرش بودم که این اس ام اس رو سند تو آل کنم یا مثلا تو وبلاگم یه پستی با همچین عنوانی داشته باشم !
خوب من این اس ام اس رو برای ۱۴ نفر فرستادم ! ولی به ۷ ۸ نفر بیشتر نرسید !
الهه ( دوست ۴ سالم ! ) : خیلی خوبی ! خوبی از شماست خانومی . منم خیلی دوست دارم ! سمانه ( یکی از دوستای ۲ سالم ! ) : میگم مواظب خودت باش ! چشم شما هم مواظب دوست گل من باش ! دوست گلت کیه ؟! همه دوستای من گلن ولی الآن کلامم به تو ا ! سارا ( یکی از دوستای ۷ سالم ! ) : فقط نگات می کنم . چون بعد از این مدت یه عمر وقت برای گریه کردن دارم ! - ولی من تا اونجایی که می تونم برات حرف می زنم چون بعدش یه عمر وقت دارم بیام از بالا نگات کنم نیلو ( دوست گل وبلاگیم ) : من دوست خوبی بودم برات ؟! - خیلی خوب بودی ! حلالم کن ! عالی بودی ! - ارادت داریم خفن ! رومیش ( یکی از دوستای ۲ سالم ! ) : نیلو من دلم برات خیلی تنگ میشه ! یادت نره وبلاگا رو آپ کنی ! - منم دلم برات تنگ میشه ! چشششششم حتما آپ می کنم ! کیمیا ( یکی از دوستای ۱ سالم ! ) : نمی دونم - الهی گریه نکن حالا ! آرش ( پسر خالم ! ) : یعنی فقط ۶۰ ثانیه ؟! - آره دیگه فقط ۶۰ ثانیه بدو الآن وقت تموم میشه ! - خوب من تا بخوام فک کنم چه جوری بگم وقت تموم میشه که ! بیشترش کن ! - خوب چون تویی ۲ دقیقه ! ۱ دقیقشو فک کن یه دقیقه بعدشم تایپ کن ! - می خوام چند تا چیز بپرسم ! - خب بپرس ! -نظرم عوض شد می خوام یه چیز بگم می تونی سوالمو حدس بزنی ؟! - نه من الآن مغزم هنگ کرده خودت بپرس ! - بشین فک کن ۶۰ ثانیه وقت داری ! - نه دیگه بگو ! - سکوت می کنم ! - خب دیگه وقتت تموم شد ! - یعنی الآن میری ؟! - نه حالا حالا ها هستم ! باید تحملم کنید ! نیوشا ( یکی از دوستای ۲ سالم ! ) : می پرسم که کجا داری میری ؟! - ایول ! دارم میرم پیش خدا دیگه ! - ای بابا بودی حالا کجا به این زودی ! برات گریه می کنما ! - نه من حالا حالا ها هستم ! غصه نخور ! - قدمت رو چشم ! پریسا ( دختر خاله ی گلم ! ) وقتی این اس ام اسو زدم بهش هی زنگ زد هی زنگ زد ترسیده بود
چیز جالبی بود ! من دوستش داشتم ! واقعا حالا اگه من این سوالو از شما بپرسم چی می گید به من ؟! من همه دوستام و افراد لینکی و غیر لینکی هر کی خوشش اومده رو به این بازی دعوت می کنم !
امروز سر کلاس عربی داشتم از عصبانیت منفجر می شدم ! معلم فقط می نویسه پای تخته !!! بعدم میگه بذارید توضیح بدم از روش می خونه انگر ما بلد نیستیم بخونیم !!!! اونوقت ادعاش میشه ۳۰ سال تجربه تدریس داره !!!
امروز باهاش دهن به دهن شدم ! من : ببخشید ولی بچه ها امکان نداره درس نخونده بیان سر کلاس ! همه می خونن ! صفیه : حتی اگه بچه ها سر کلاس درسو نفهمنم میشه کم کاری از بچه ها ؟! من : بچه ها درسو می خونن میان سر کلاس ! ولی درس مبهمه برا ما ! معلم فقط خودشو توجیح می کرد ! من خیلی داشتم تند می رفتم ! سمانه از پشت بهم گفت : ولش کن دهن به دهنش نشو ! هیچی نگفتم زنگ خورد من شاخ در آوردم ! ۸ تا باب خوندیم ! هیچ کسی هنوز بلد نیس ! ما ۵ جلسه از زنگای مشاورمون سر این خانوم رفت ! ولی مثله اینکه براشون مهم نیس !
۵ شنبه بچه های ما رو برده بودن دماوند برای رصد ( رسد !؟ ) هوا ابری بود !!! خورده بود تو ذوق بچه هامون ! خوب شد من نرفتم ! ولی مثله اینکه بهشون خوش گذشته چون تولد پگاه جووووونم بود ! ولی خوب صبح جمعه بچه های ما موفق به دیدن خورشید شدن !
دیگه نمی دونم ! من فعلا میرم ! فعلا خداحافظ ! مواظب خودتون باشید !
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 15:37 توسط نیلو
|
سلام !!!!
من گفتم شاید نمیام روز اول مدرسه خیلی خوب بود !!! شاید خیلی ها ناراحت باشن مدرسه ساعت ۸ شروع میشد !!! مدرسه نه ها !!! کلاسا منظورم بود !!! من ۷:۳۰ خوشحال و شاد و خندان پا گذاشتم تو مدرسه من : آها بله چشم !!! روژین : صف و درست واستادی ؟! من : نه ! روژین : اااا نیلو جووونم سلاااااام منم که گفتم از رو نرفتم !!! سلام دادیم دست دادیم !!! معاون منو چپ چپ نگاه می کرد !!! می خواستم بگم چیه خوشکل ندیدی ؟! دیدم داره قهقهه می زنه خیلی رسمی سلام کردیم ! ( خب همش یه نصفه روز بود آشتی خلاصه من سر تکون دادم اونم خندون جوابمو با یه سر تکون داد و به دادن دست اکتفا کردیم چون ممکن بود از مدرسه پرت شم بیرون همون روز اولی !!! بعدشم فهمیدیم سمانه تو کلاس ماس !!! کلا کلاس ما اکثر بچه های پارسالی هستن ! ولی نسبت به پارسال خیلی از شیطنت ها کم شده چون روزای اول آشنایی با بچه های جدید !!! کلاس با شوخی های ما ۸ نفر اون گوشه تهه کلاس می گذره ! بچه های خوبی داریم همه پاین !!!
معلمامون خیلی خوبن جز 2 نفرشون !!! عربی و زبان ! اما بگم از معلم عربی !!! معلم تازه وارد بود ! یعنی سال اولشه که اومده اینجا ! اول اومد سر کلاس بچه ها قیافشو دیدن در شرف سکته بودن ! نیومده معرفی نکرده دستکش های خوشملشو دستش کرد شروع کرد به درس دادن !!! حالا ننویس کی بنویس !!! 5 6 باز فقط تخته پاک کرد !!! همشم ستون ستون ریز ریز جا میداد رو تخته !!! ما در حال نوشتن بودیم که معلم گفت همینطوری ساکت بشینید من برم این مدارکمو بدم بیام !!! فقط این خانوم ... کی هستن و کجان ؟! آخ ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم
اما معلم زبان : نیومده تو کلاس جو گرففتتش !!! اینجا رو با کلاسای زبان ترمیک و موسسه بیرون اشتباه گرفته بود !!!
منم به عنوان نماینده آموزش کلاس پا شدم خیلی صریح سر کلاس مشاوره اعتراض کردم و بچه ها هم دمشون گرم به پشتیبانی از من بلند شدن و همه معترضانه انتقاد کردیم بچه ها دمتون گرم بچه ها دمتون گرم !
** کیانوش اسم دختره یا پسر ؟! ** ببخشید خیلی وراجی کردم ! بازم میام !
بعدا نوشت : یه داستان می ذارم ... به نظر خودم قشنگ بود ...
می دونی؟ بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
تو داری قصه می گی می دونی ؟
تو رو خدا هیچ وقت گریه نکن دلم میشکنه ها ... عیدتون مبارک ...
۹ مهر ۱۳۸۷ : ۵مین سالگرد تصادفتم تسلیت می گم ... بهت قول دادم اگه کسی اذیتم کرد صدات کنم قول دادم ناراحت نباشم ... من فقط فکر کردم ! از صبحش تا شبش به فکر تو بودم ! ولی گریه نکردم ... چون بهت قول داده بودم ... جات خیلی خوبه قدرشو بدون حفظش کن ... روز سوم مهر یعنی چهارشنبه ! ما رو بردن آمفی تئاتر برای پژوهش ! که تقسیم بندی شیم ! کلا ۳ تا گروه بود ! نجوم و روبوکاپ و life link ! که ما اکثرمون رفتیم ربوکاپ که گفتن معلوم نیس کلاساش برگزار شه ! به همین دلیل همه رشته دومو نجوم انتخاب کردیم ! داشت اسمامونو می خوند هر کس می گفت چی می خواد بره ! صدا به صدا نمی رسید خانومه هم که نازک نارنجی صداش در نمیومد ! یکی از بچه ها رو صدا کرد بیاد از رو اسما بخونه ! رسید سر اسم سمانه : سمانه ... ؟! سمانه : جووووووووون ؟! الهام : میره نجوووووم ! ( فک کرده سمانه میگه نجووم ! )
ما اون ته از خنده داشتیم می مردیم ! معلم نجوم مرده ! آی دی شو داده به بچه ها گفته : اگه سوال غیر درسی بپرسید هکتون می کنم ! ما هم نامردی نکردیم گفتیم : خوب بچه ها با هر کسی مشکل داشتید می تونید بگید اینو اد کنه ازش سوالای غیر درسی بپرسه هک شه !
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:24 توسط نیلو
|
فردا تولدمه ! میشم ۱۵ !
شاید دیگه ننویسم ! شایدم بنویسم ! از من چیزی بعید نیس ! سال داره شروع میشه ! به همه سر می زنم ولی نمی تونم کامنت بذارم ببخشید !
بای بای
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:15 توسط نیلو
|
سلام به روی ماه همه !
شنبه بود خسته از مدرسه اومدم امتحان دادیم خفن !!! ۱۰ تا سوال بود !!! نسبتا سخت بود ولی قابل حل !! مامان : نیلو وسایلتو جمع کن فردا داریم میریم ! من : مامانم : چی داری ؟! من : المپیاد و پژوهش ! اگه المپیادمم ندم دیگه نمی تونم تا پیش دانشگاهی برم ! مامان : من زنگ می زنم ببینم اگه نشد شما ها بمونید خونه ! ما باید بریم ... ** مسافرتشون ضروری بود باید می رفتن ** من : باشه !!! مامانم زنگ زد و گفتن که باشه مشکلی نداره شما برید فرداش ما فهمیدیم داریم با دوست بابام میریم خیلی آقای محترمی بودن !!! با خانواده اومدن ! اول راه رفتیم رشت دخترشون رو از خونه فامیلشون بر داریم بعد از اونجا بریم ۸ پر استراحت کنیم بعد دوباره راه بیفتیم که شب برسیم اردبیل ! جاده ای که داشتیم می رفتیم خیلی سر سبز و قشنگ بود توشم پر از گاو بود !!! تو اردبیل رفتیم خونه پسر عموی دوست بابام ! وای ی ی ی ی ی چه خونواده ماهی بودن ! بعد شام میوه آوردن برامون من به جای اینکه بگم دستتون درد نکنه اشتباه شد یه لحظه شک کردم گفتم : دستتون درد بکنه شب بود ما هم خسته راه من رفتم تو اتاق بخوابم خواهرامم با من اومدن اونا می خواستن فیلم ببینن به خاطر ما تلویزیون رو خاموش کردن همه چراغا رو هم خاموش کردن که ما راحت استراحت کنیم خودشونم رفتن تو حیاط دیگه شبشم ما گفتیم بریم هتل مزاحم نشیم !!! بهشون بر خورد فرداش ما رفتیم نمی دونم چی چی برای شیخ صفی الدین اردبیلی بود !!! خیلی گنده بوده ها یه جاشم برای شاه اسماعیل بود !!! یه عکس گرفتم اونم دست خواهر من !!! برای مقایسه !!! کلا ۳ روز بود ! روز آخر هم ما رو بردن دریا !!! خیلی تمیز و ساکت و خصوصی بود ! یه باتلاق داشت توش پر از قورباغه و لاک پشت و باز هم گاو !
ما رفتیم لب دریا داشتیم بر می گشتیم گوشی بابام زنگ زد : بابام : کجا ؟! ما فقط همینو شنیدیم !!! دیگه بابام رنگش پریده بود می دوید هر چی هم ازش می پرسیدیم چی شده نمی گفت !!! زبونش قفل شده بود !!! بعد فهمیدیم داداشم بهش زنگ زده گفته : من تو باتلاق گیر کردم اومدم بیرون دارو خودمو می شورم !!! نگو بابام شنیده : من تو باتلاق گیر کردم !!! دیگه بدو بدو همه بدو !!! رنگ همه پریده بود !!! آخر که پیداش کردیم دیدیم یه لاک پشت دستشه !!! نگو به خاطر اون لاک پشته جونشو به خطر انداخته بود ! من و خواهرام : بابام و مامانم : بقیه :
دیگه رفتیم مرز ایران و آذربایجان رو هم دیدیم !!! خیلی جالب بودا !!! با یه سیم خاردار جدا کرده بودن !!! تو راه بازگشت هم یه جا ایستادیم برای اینکه تجدید قوا کنیم من چشمم خورد به یه تابلو ** به جای LaDies نوشته LaBies املای entrance هم غلطه ! ** کلا ما ۱۴ ساعت تو راه بودیم ! تو جاده اونموقع شب ساعت ۱۱ ۱۲ جاده پر از ماشینای سنگین !!! خیلی ماشین سنگین توش بودا !!! یکی از کامیونا رو دیدم که پشت فرمون خواب بود ** اسم دختره دوست بابام ساجده بود !!! من تو جمع خودمون اومدم صداش کنم گفتم : سجاده ** اسم فلاسک یادم نمیومد به فلاسک گفتم فالکس ! **
کلا خیلی سوتی دادم ولی خیلی خوش گذشت جاتون خالی !!!
فعلا !
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:11 توسط نیلو
|
سلام !
من قول داده بودم با کلی خبر خوشال کننده بیام !!! من الآن خیلی خوشالم !!!
- یکشنبه دو هفته پیش ما امتحان هندسه داشتیم !!! ۱۰ تا سوال بود !!! سوالاش خیلی سخت بود !!! اشک بچه ها رو درآورد !!! من و روژین ۵ تا سوالشو جواب دادیم !!! خیلی ذوق زده شدیم !!! نمرمون اومد ۵ !!! یعنی ۱۰ از ۲۰ ! مهم نیست !!! ما سعیمون رو کردیم !!! امروزم یه امتحان باز از هندسه دادیم ۶ تا سوال بود من ۲ تاشو حل کردم ! ۲تاشم از رو جزوه دیدم یکیشم جوابش غلطه !!! میشه ۱ ! یعنی ۲ از ۲۰ - روژین پشت سریه منه !!! امروز اومدم بشینم سر جام روژینم مشکوک میزد یه دفعه دیدم یکی شیرجه زد رو میز من !!! من : کیمیا چته ؟! کیمیا : هیچی نشستی دیر شد !!! من : چی شد ؟! کیمیا : پاشو ! پا شدم دیدم پشتم خیس آبه !!!
من :
- داشتیم امتحان که می دادیم من داشتم رو یه سوال فکر می کردم خفن !!! از اون فکر عمیقا بود !!! داشتم به نتیجه میرسیدم یه دفعه از جام پریدم !!! من : اااا روژین !!! روژین : ببخشید !! من : خدا نکشتت !!! - معلم المپیاد داشت از دست ما خودشو از پنجره پرت می کرد پایین !!!
من و روژین و رومیش و کیمیا و صفیه بچه های پارسال صدای در نوشابه در میاوردیم سوال پیچ کردن معلم که این وظیفه خطیر به عهده من بود ! می خواست امتحان بگیره ما هم گفتیم سرشو به حل تمرین گرم کنیم وقت نکنه !!! من انقد سوال پرسیدم دیگه چرت و پرت می پرسیدم معلم بر میگشت نگام می کرد نه اینکه امتحانشو گرفت هیچ تمام تمرینارم حل کرد !!! ما فقط وقت کم آوردیم تو حل امتحان !!! خودمون کردیم که لعنت بر خودمون باد ! - خدا رو شکر امروز روز آخر بود هفته دیگه فقط امتحانه ! - فردا اردو ا ! نمی خوام برم ولی مجبورم برم ! دوست ندارم برم ! - وااای امروز یه خبر خیلی خیلی خیلی خیلی خوب شنیدم ! ۲ تا از دوستای پارسال ما از این مدرسه رفته بودن ( سمانه و پریسا ! ) امروز نشسته بودیم سر کلاس من و روژین و نگار ! من : یادش بخیر پارسال چقدر خوب بود ! روژین : مثه اینکه پریسا اینا دارن بر می گردن ! نگار : آره دارن میان !
من : از فرط خوشالی داشتم می مردم !
خوب دیگه زیاد شد ! من فعلا میرم !!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:52 توسط نیلو
|
سلام ...
تا حالا شده بعضی مواقع احساس کنی الآناست که ماهیچه های قلبت به هم میرسن ؟! نوعی دلتنگی شدید ... چقدر زود گذشت ... ۲ ماه دیگه میشه ۶ سال ... ۶ سال کم نیست الآن اگه بودی موقعیتت چه جوری بود ؟! چه شکلی بودی ؟! از زندگیت راضی بودی ؟! مشکلی نداشتی ؟!
دیروز تولد پسر عموم ( محمد ) بود من گفتم : اااااا این چیه !!!
همه رفتیم تو اتاق همه فامیل .. فیلم تولد یک سالگی محمد بود ... واااای ما چقدر کوچیک بودیم شیطون بودیم کی باورش میشد ؟! انگار همین دیروز بود که صدای قهقهت تو خونه ما پیچیده بود یادمه یه بار همه رفته بودیم بیرون مامان منم گفته بود نهار نخورید بیاید خونه !!! همه گفتیم : باشه !!! همه رفتیم پیتزا فروشی !!!! برای اینکه مامانم نفهمه مجبور شدی بیای خونه ما تا تهه غذا رو بخوری !!! ای کاش بازم همون دیروزا بود ... کی باورش میشد تو فردای اون روز بری و دیگه بر نگردی ؟! اومدی فداکاری کنی خودت فدا شدی ... تصادف بدی بود ... چه روزای بدی بود ... چند بار تو خوابام اومدی بهم گفتی : اگه کسی اذیتت کرد فقط اسممو صدا کن ... تنها کسی که رو پاش میشستم تو بودی ... ولی کو ؟! الآن کو ؟!
یه روزم یادمه همه نشسته بودیم تو گفتی : کی بزرگ شده ؟! همه چون فکر کردن مثلا تو می خوای بهشون کار بگی دست بلند نکردن !!! با این که کوچکترین عضو تو اون جمع بودم گفتم : من !!! گفتی : پس بپر بیا یه ماچ بده ۶ سال گذشت ...می دونم جات خوبه ... فقط کمکم کن ...
" اگر سهم من از این همه ستاره ... سوسوی غریبی ست غمی نیست ... همین انتظار کشیدن شب برایم کافی ست "
قول می دم آپ بعدیم شاد باشه ...
پ .ن : مشکلم حل شد ... ولی باهاش حرف نزدم فقط دل و زدم به دریا بعد از ۲ ماه بهش گفتم : سلام ... سحر بالاخره کجا میری ؟! الآ» همه دارن ( ... اسم مدرسه ) رو نفرین می کنن !!! بیا و یه جمعیت رو از نگرانی درآر !!! گفت : سلام ... میرم ( اسم همون مدرسه !!! ) چه عجب ... بالاخره یادت افتاد یکی رو می شناسی به نام سحر !!! گفتم : اختیار دارید ما همیشه به یادتونیم !!! گفتم : حالا قطعیه ؟! گفت : آره !!! گفتم : غلط کردی اگه امیدوارت کنم چی ؟! گفت : منظورت چیه ؟! گفتم : میام میزنمتا پاشو بیا ... گفت : عزیزم من شنبه ثبت نام دارم همون موقع هم کلاسام شروع میشه اونوقت تو میگی بیا ؟! گفتم : در هر صورت ایشالا که پشیمون شی ... جات خیلی خالیه !!!
بیا این یکیم از دست دادیم !
پ. ن ۲ : اوه اوه فردا تولد یکیه نمی دونم برم یا نه !!! سحرم هست با دشمن خونیش !!! سحر و هیوا !!! خدا به داد من برسه !!!
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:56 توسط نیلو
|
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت. اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند . مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد . آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند . هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد ××× مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟ پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!
این یه داستان کوتاه !!!
خب خب سلام ! دیگه ببخشید دیگه ! خوبید ؟! دلم براتون تنگ شده بود ! به خدا تقصیره من نبود !!! تقصیره این زندگی کوفتی بود که هیچی نداره ! هیچ اتفاق خاصی نمی افته ! ولی ی ی ی ی ی ی یه بازی از طرف خانومی خیلی جالب بود منم دوسش داشتم اومدم بازی کنم ! دیگه ببخشید بد خط نوشتم دیگه و با رنگ قرمز ! آخه خیلی بد افتاده وگرنه من خوبم
خب این از این ! دیگه ؟! تو گروهی که من عضو بودم یه تاپیک زده بودن با عنوان یه آرزو برا نفر بعدی !!! نفر قبلی من آرزو کرده بود که بهترین خواب رو ببینم !!!! من اون شب خوابیدم خواب دیدم عروسیمه !!! صبح پا شدم تو کتاب تعبیر خواب دیدم که نوشته : به زودی زود می میرید !!!! در همین حین بود که من از این ویرووس جدیدا گرفتم !!! تا ۲ ۳ روز نمی تونستم حرکت کنم ! دیگه بعد از این همه مقدمه چینی می خواستم بگم که : اگه من می مردم چی کار می کردید ؟!
من دیگه همه ی شک و تردیدی که برای یه کار دارم و از بین می بردم و اون کاری که می خواستم می کردم !!! مثلا به اونی که می خواستم زنگ می زدم !!! از دنیام لذت می بردم !!! توبه می کردم ! آخرین آپ زندگیمو می کردم و صلوات ! به اونی که خیلی دوسش داشتم و دارم سر می زدم !!! برای آخرین بار می رفتم سر خاک بهترین کسام !
شما چی کار می کردید واقعا تا به حال فکر کردید بهش ؟!
پ.ن : بچه مثبت جوونم خیلی دوست دارم پ.ن ۲ : دودلم که کاری که می خوام بکنم یا نه ! همه چی مثبت ولی ذهن من رفته سمت منفیه ! پ.ن ۳ : من افسرده نشدما !!!! فقط آپم افسده بود ! پ.ن ۴ : تمام !
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:31 توسط نیلو
|
به نام اوون مهربونی كه منو دیوونه ی تو كرد و تو رو دیوونه ی دیگری در گوشه و كنار یه شهر بزرگ زیر گنبد كبود در پناه خدا دو نفر خیلی هوای همو داشتن! علی و رضا تو دوران سربازی با هم آشنا شدن همیشه پشتیبان هم بودن رفاقت اونا زبانزد خاص و عام بود و حس حسودی همه را برانگیخته بود. هر كاری رو دوتایی انجام می دادند همدیگه رو تنها نمی گذاشتند وقتی دوران سربازیشون تموم شد نیز بر سر رفاقت خود بودند ولی كم كم به راه خلاف كشیده شدند آخرش یه شب دستشون رو شد و گیر افتادند توی زندون با هم عهد كردند كه وقتی آزاد شدند دور كار خلاف رو خط بكشند و دیگه دنبالش نرن. بالاخره از زندون آزاد شدند و بعد یه مدت رضا به علی گفت:" من می خوام ازدواج كنم می خوام یه دختر خوب برام پیدا كنی به سلیقه ی خودت ". علی بهش گفت:" چشم رضا جون تو جون بخواه تو فامیل ما چیزی كه زیاده دختر خوب تو آلبوم خانوادگیمون عكسشون هست امروز كه رفتم خونه عكساشونو پیدا میكنم میزارم تو آلبوم خودم برات میارم". رضا تشكر كرد و با دلی پر از امید به خانه رفت و منتظر فردا شد. فردای آنروز علی با آلبوم سر قرار حاضر شد آلبوم رو به دست رضا داد و گفت:" كدومش پسندته ؟ بگو تا برات آستین بالا بزنم"! رضا آلبومو ورق زد و عكسی رو در آوردو گفت: " اینو می خوام همونیه كه دنبالش می گشتم !" علی با شوق گفت:" كو؟كودومو پسندیدی؟" عكسو از رضا گرفت اما یه دفه رنگش پرید! گفت:" نه این نه یكی دیگه رو انتخاب كن:" رضا گفت:" نه فقط همین واسه چی ؟:" علی گفت:" این قراره مال من بشه خودشم می دونه!". رضا گفت:" نه من اینو می خوام حسابی به دلم نشسته هنوز كه خبری نشده هنوز كه نرفتی جلو؟" علی گفت:" نه نرفتم". رضا گفت:" پس مال من خواهش می كنم اصلا علی اگه تو رفیق باشی ازش به خاطر رفیقت می گذری!!! نمی گذری؟"!!!!!!!!!!!!!! علی گفت:" حالا من هیچی خود( سارا) رو چیكار كنم اون قبول نمی كنه می دونی چند ساله با هم دوستیم؟به خاطر من همه ی خاستگاراشو رد كرده اوونایی كه می تونستند خوشبخترین آدم دنیاش كنن اما به خاطر من موند و عروس نشد اگه بفهمه می دونی چی فكر می كنه؟ آخه چه جوری بهش بگم؟ اصلا چی به سارا بگم؟" رضا گفت:" من اینا حالیم نیست یه جوری درستش كن". علی گفت:" به خاطر رفاقتمون باشه قول می دم" بعد با گریه از رضا جدا شد وقتی رسید خونه به سارا زنگ زد خودش گوشی رو برداشت بعد از سلام و احوال پرسی با گریه قضیه رو براش تعریف كرد سارا هم گریه افتاد .! گفت:" علی مگه دیوونه شدی من تو رو می خوام به پای تو نشستم حالا امدی می گی زن دوستت بشم من نمی تونم من بی تو می میرم علی این كارو با من نكن التماس میكنم". علی همین طور گریه می كرد ودر آخر به سارا گفت:" تو مگه منو دوست نداری؟" سارا گفت:" به خاطر تو زنده ام علی جون"!!!!!!!!! علی گفت:" اگه منو دوست داری قبول كن بهم ثابت كن كه دوسم داری! قبول كن"!!!!!. علی گفت:" پس قبول؟" سارا گفت:" آره . ولی فقط به خاطر تو" وقتی علی به رضا گفت كه سارا رو راضی كردم هر دو تا تو بغل هم گریه كردن. گریه ی رضا از شوق و مردونگی علی و گریه ی علی به خاطر از دست دادن تنها دلیل بودنش و مردونگی اون(سارا)بود. به زودی بساط عروسی به راه افتاد همه اون شب شاد بودن جز سارا و علی . علی با وجود اصرار رضا اون شب به عروسی نرفت می ترسید از غصه دق كنه یا كاری دست خودش بده و عروسی به هم بریزه.!!!!!!!!!! بعد از فردای اون شب رضا و سارا به ماه عسل رفتن و علی موندو یه مشت یاد و خاطره و دلی پر از غصه.!!!!!!!!! علی به علت روحیه ی خراب دوباره به كارخلاف روی آورد ویه روز دستگیر شدو افتاد تو زندون. تو زندون به خودش گفت:" وقتی آزاد شدم می رم پیش رضا و برای شكستن عهدمون ازش عذر خواهی میكنم". چون عهد بسته بودن دیگه دنبال خلاف نرن.!!!!!!!!! وقتی علی آزاد شد یه راست به سراغ رضا رفت زنگ درو زد رضا اومد دم در. علی بغلش پرید و گفت :"پسر چقدر چاق شدی!!!!!!!!!!!" رضا دست علی رو پس زد و گفت شما؟ با كی كار داشتید؟ علی گفت:" رضا ؟ دیوونه شدی من علی هستم دوست دوران سربازی"!!!!!!!!!!!! علی گفت:" رضا این بچه بازی ها چیه كه در می یاری ؟ اومدم ببینمت!" ولی رضا گفت:" من با شما كاری ندارم" و درو بست . علی مدتی مات و مبهوت دم در ایستاد حتی دوباره زنگ زد ولی اینبار كسی درو به روش باز نكرد!!!!!!!!!!!!. بلند داد زد:" اینه رسم رفاقت ؟ باشه می رم ولی بدون خیلی نامردی!!!!" احساس می كرد دیگه هیچی نداره داشت دق می كرد تنها امیدش سارا بود كه اونو از دست داد بعدشم رضا كه حالا دست رد به سینش زده بود نا امید و درمانده فقط جلو می رفت نمی دونست كجاست. با خودش می گفت:" اگه می دونستم اینقدر نامرده هیچ وقت كمكش نمی كردم" در دل به خود فحش می داد كه چرا از اول اونو نشناخته. تو همین فكرا بودكه به یه كوچه خلوت رسید كنار دیوار دو نفرنشسته بودن داشتن با هم حرف می زدن جلو رفت و گفت:" شما دوتا دوستین باهم؟" یکیشون گفت:"رفیقو چه رفیقیم الانم داریم از دزدی بر می گردیم ومیخوایم پولا رو تقسیم کنیم" علی آه بلندی كشید.!!!!!!!!! گفت:" به یاد گذشتم افتادم منم مثل شماها یه رفیق داشتم كه از جون برام عزیز تر بود ولی افسوس...." علی مكث كرد بهش گفتن:" چرا ساكت شدی ؟ خوب بعدش چی شد ؟ چرا تنهایی ؟ پس كو اون دوست بامعرفتت ؟" علی با اصرار اون دوتا غصه رو براشون از اول تعریف كرد. دزدا خیلی ناراحت شدن و گفتن:" به خاطر مرامت كه از دختره به خاطر دوستت گذشتی و معرفت بیش از اندازت ما مقداری از پولامونو بهت قرض میدیم برو یه كاری واسه خودت دستو پا كن بعد هر وقت داشتی بهمون بر گردون"!!! ولی اونا گفتن:" بهمون بر می گردونی بگیر". خیلی اصرار كردن علی مقداری پول گرفت و خدا حافظی كرد و رفت. بعد از اون روز زندگی علی زیرو رو شد سرمایه ی عظیمی بدست آورد وپول اون دوتا دزدو بهشون برگردوند . كم كم بعد از یه مدت با یه خانم آشنا شد با اون شریك شد و سرمایش دوبرابر شد و بعد از چند ماه قرار شد با دختر اون خانم ازدواج كنه.!!! شب عروسی در كمال ناباوری رضا رو دید كه توی عروسی بود.!!! با خودش گفت:" بهترین فرصته كه دوست نامردمو به همه بشناسونم " رضا رو صدا زد كه بیاد پیشش. بعد رو به جمعیت گفت:" خانوما و آقایون امشب می خوام یكی از دوستامو بهتون معرفی كنم" رو كرد به ساقی و گفت:" ساقی توی پنج تا جام می بریز و بیار اینجا پیش من". وقتی جامهای می رسید اولی رو برداشت و در حالی كه رضا پیشش وایساده بود و هر دو رو به جمعیت بودند... گفت:" خانوما و آقایون اولی رو می خورم افتخار اون روزی كه منو این آقا دوست بودیم ودوستیمون بی همتا". اولی رو سر كشید و جام دومی رو برداشت گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه اومدم در خونت گفتی منو نمی شناسی و دست رد به سینم زدی ودرو روم بستی". دومی رو هم سر كشید جام سوم رو برداشت و گفت:" اینو به افتخار اون دوتا دزدی می خورم كه خدا سر راهم قرار دادو بهم پول قرض دادن تا بتونم كاروكاسبی راه بندازم". سومی رو هم سر كشید جام چهارم رو برداشت و گفت:" اینو به افتخار خانمی می خورم كه خدا سر راهم قرار دادو باهاش شریك شدمو همه ی دارو ندارمو مدیونشم و حالا هم كه مادرزنمه".!!!!!!!!!!!!!! جام چهارم رو هم سر كشید جام پنجم رو برداشتو گفت:" اینو به افتخار دختر اون خانم می خورم كه حالا زن خودمه". جام پنجم رو هم سر كشید. همه ی مردم شروع كردن با هم حرف زدن. رضا گفت:" صبر كنید حالا نوبت منه". رضا به ساقی گفت:" برای منم پنج تا جام می بریز" وقتی می رو آوردن اولی رو برداشت. گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه تو زندون با هم عهد بستیم دیگه خلاف نكنیم من به عهدم وفا كردم ولی تو نه!" اولی رو سر كشید دومی رو برداشت و گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه اومدی درخونمون گفتم نمی شناسمت و درو روت بستم چون زن من قبلا قرار بوده مال تو بشه ممكن بود اگه می دیدیش به چشم دیگه ای بهش نگاه كنی و منم غیرت دارم و دوست نداشتم به یاد گذشته بیفتی وناراحت بشی"!!!!!! گفت:" اینو می خورم افتخار اون دوتا دزدی كه خودم سر راهت قرار دادم"!!!!! گفت:" اینو به افتخار مادرم می خورم كه با تو آشناش كردم تا بتونی برای خودت كسی بشی " چهارمی رو هم سركشید پنجمین جام رو برداشتو گفت:" اینو به افتخار خواهرم می خورم كه امشب عروسیشه"!!!!!!!!!!! چشمان هر دو از اشك تر شد با صدای دست جمعیت آندو یكدیگر را در اغوش کشیدند.
پ.ن: یه تشکر ویژه از بچه مثبت جوونم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:41 توسط نیلو
|
نیلــو منو به یه بازی دعوت کرده که باید توش هفت تا ترانه رو که ازشون خاطره دارم رو بنویسم و هفت نفر رو هم دعوت کنم .. !!
آهنگ زیاد گوش میدم ولی آهنگایی که باهاشون خیلی خیلی خاطره دارم اینان ۱. عاشق آهنگای بنیامینم . شاید مسخره کنید بگید چقدر جواد ولی من خودم خیلی با آهنگاش خاطره دارم . وقتی دلتنگ اون روزا میشم واقعا اینو گوش میدم بهم آرامش میده . ۲.آهنگ فریدون (گل هیاهو). فوق العادست آهنگش (از نظر من). وقتی یکی و از دست دادم فقط اینو گوش میدادم خیلی مسکن خوبی بود اون زمان برام . ۳.آهنگ رپ زیاد گوش نمیدم . چون بنظر من چرت و پرت توش زیاد میگن . ولی از آهنگ نازگل و کروات و دیگه ازت بریدم و معنی عشق (دیگه یادم نمیاد ولی هر آهنگ رپی که تو سبک اینا باشه) خوشم میاد !! ۴. از آهنگای ۰۰۹۸ خوشم میاد !!! ۵.آهنگ نیلووفر که هر وقت رفتم تو ماشین شوهر عمم برام میخوند !!! خیلیا این آهنگو برام خوندن . دوسش دارم قشنگه . ۶. احسان غیبی هم آهنگاشو خیلی دوست دارم . نمیدونم چرا ؟! ۷.DANTE THOMAS آهنگ MISS CALIFORNIA و اما 7 نفر !!!! 1.خانومی (رویای زندگی) 7.خاله باران(غمستان من) ۸. مستانه جوونم ۹.یگانه گلم. ۱۰.تارا جوونم .. ۱۱.نازنین. بعدا نوشت : ۱۲ . طناز جوونم ۱۳. سارا جوونم !!!
ببخشید بیشتر از ۷ تا شد .
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:18 توسط نیلو
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 15:23 توسط نیلو
|
من تصمصیم گرفتم : (چون بنفش رنگ مد سال با بنفش مینویسم) ...
من تصمیم گرفتم بخاطر حرف هر آدمی ( آدم که نه ... ) خاطراتمو نریزم دور !!! هیچ کاری نمیتونه بکنه ...
ولی یک شنبه چی گذشت ؟! رفتیم مدرسه ۶ نفر بیشتر نبودیم تو کلاس چون هیچ معلمی درس نمیداد زنگ تفریحامونو بلند کردن !! زنگ تفریح اول ما رفتیم بالا : من رفتم بالا از همه جا بی خبر الناز یه شیشه آب روم خالی کردن !!! می رسوند ... دختره از سمانه خوشش میاد منم گفتم : سمانه شما منو نیگا کن !!!
خیلی خوش گذشت جات خالی رومیش میومدی ... دیدی ریاضی اوومد سر کلاس داشت کتاب میخوند ما هم حرف میزدیم !!! کاری نکردیم ... فقط آب بازیش خوش گذشت !!! مدرسه رو هم نتکووندیم !!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:39 توسط نیلو
|
بعدا نوشت : بعضی ها واقعا آدمو مجبوور میکنن که دست به کارایی که نمیخوان بکنن بزنن !!! برات متاسفم .. همین الآن داشتم ۳۶۰ می دیدم !!! میدونم میای و اینجا رو میخونی اینم میدونم که وب من home page ته !!! اینم می دونم که تو منو هک کردی !!! اینم بدون با ۶۰ تا هکر صحبت کردم اگه هکت کردن که به ...... افتادی نگی نیلووفر چرا ؟! چرا پستای منو تو FEED 360 گذاشتی ؟! برات متاسفم ... واقعا متاسفم !!! خیلی هم تابلویی اوون رووزی که منو هک کردی هم تو آن بودی هم من دقیقا یادمه !!!!! ۲ساعت بعد اوومدم هک شده بوودم ... خیلی دلم ازت پره !!!
یه چند روزی نمینویسم .. شاید برای همیشه ننوشتم ... شایدم وبلاگمو حذف کردم ... اگه وبلاگ جدید زدم آدرسشو براتون میذارم خصوصی ...
بالاخره کارنامه گرفتم !! انضباط=۲۰ امروز روز آخر مدرسه ما بوود !! البته برای من مدیرمون گفت باید تا دوشنبه بیاید !! بچه ها هم گفتن : بیشین بابا رومیش تو هم میای؟!
راستی هکم کردن خلاصه منم که پر روووووو یه آی دی مثه هموون ساختم فقط یه (i) اضافه زدم ... !!! یعنی شد ===> (niil_...) .... ** نیلوو من آی دیتو حفظ نبودم ... لطفا به اد منو **....
راستی عیدتون مبارک ... سال خووبی داشته باشید ... خواهشا منم دعا کنید ... من دارم اینجا میمیرم .. چشام باز نمیشه ... ایشالا سال پر برکتی باشه برای همتون .... یه کار جالب : یه دفتر بر دارید خاطرات رووزانتونو تووش بنویسید خیلی خووبه ... آدم میخوونه آرامش میگیره ... یه راه حل خووبی هم برای رفع مشکلات هستش !!!
خب من برم سرم درد کرفت ... دعا یادتون نره ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:26 توسط نیلو
|
فشار خیلی رووم زیاده دارم اوون زیر له میشم ....
دلم گرفته از همه چیز .... میخوام خودمو اینجا خالی کنم ....
دست از سر من بر نمیدارن چرا ؟! ا.... بیا ...!!! ما ساعتمون ۱۱:۳۰ خورد !!! بابای من خودش ساعت ۱۲:۱۰ اوومدش !! من تا اوون مووقع بی کار بودم !!! به مامانم گفتم بغض داشت خفم میکرد . مامانم گفت : لازم شد من زنگ بزنم ... فک کردن همه مثله خودشوونن ! من نشستم با خودم فکر کردم : گفتم من انقدر غرور و شخصیت دارم که هر دفعه نخواد خوورد شه !اگه این دفعه اوون افتخاری حرف زد بهش بگم : خانوم افتخاری چرا باید به خاطر یه کاری که کردم ۱۰۰ بار مورد سرزنش شما قرار بگیرم ؟! من انقدر شخصیت دارم که نذارم هر دفعه شما خووردش کنید ! هر دفعه منو تو راهرو میبینید میگید ا... چرا گووشی آوردی ؟! آخرش که چی ؟! مگه خودتون نیستید که میگید انسان جایزالخطاست ! من اوون کارو کردم و گوشی آوردم . کاری که شده ! شما هم یه بار به من تذکر دادید منم قبول کردم اشتباه کردم ! چرا شما باید یه کاری بکنید که همه توو دفتر منو چپ چپ نگاه کنن ؟! ۲ هفته از اوون موضوع گذشت تا میام فراموشش کنم شما بدتر یادم میندازید ! مگه تو این مدرسه فقط من گوشی آوردم ؟! چرا شخصیتمو خوورد میکنید ؟! چرا هر دفعه که منو میبینید قیافتونو کج میکنید ؟!شما باید با هر کس اونطوری که هستن رفتار کنید ! من انقدر خانوادم تربیت دارن و منو تربیت کردن که نذارم هر کس باهام غیر ازاوون چیزی که هیتم باهام برخورد کنن ! این طرز رفتار شما با من درست نیست این ماله اون آدمای آب زیره کاهه بدبخته ! خانوادم منو طوری تربیت کردن که با هر کس درست رفتار کنم ! مگه من با شما چه جووور رفتار کردم که با من اینجووری رفتار میکنید !؟ نمیتونه که منو بزنه ! اگه هم زدبدبختش میکنم ! فوقش میخواد نمره انضباطمو کم کنه که در اوون صوورتم میتونم بدبختش کنم ! ولی حرف درست نیست باید عمل کنم ! فقط منتظره چهارشنبم که کارنامه میدن !
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:28 توسط نیلو
|
سیـــــــــــــــلام به روی ماه نشسته همه !
زیاد نبوودم ؟! ببخشید ... بذار پستمونو با یه حرف خووب شرووووع کنیم !!!!
این هفتمووون خیلی پر ماجرا بوودا !!! بذار از پنج شنبه هفته پیش شرووع کنم ! زنگ آخر مشاورموون اوومد کلاسموون یه سری ورقه داد بهموون ! نوشته بود جمعه ۳/۱۲/۸۶ کلاس فوق العاده ریاضی ! وجووود دانش آموزان الزامیست و اگه نیاید غیر موجه محسووب میشه ! ساعت :۹:۴۵ تا ۱۱:۴۵!دقیقا وسط کلاس من ! آخه من به کی بگم !؟ من جمعه ها کلاس میرم خودم
حالا هیچی جمعه صبح بیدار شدم رفتم حمووم اوومدم بابامو بیدار کردم نیلو :بابا پاشو کلاس من دیر شد ! بابا : باشه .... یه ربع بعد : من : بابا من الآن باید سر کلاس باشم پاشو دیگه پاشد دیگه ! مامانم بهم گفت که ممکنه از مدرسه نیای خوونه بریم خوونه مامان بزرگت گفتم : خب ؟! گفتم : باشه رفتم مدرسه که گووشیمو تحویل بدم دیدیم کسی توی دفتر تشریف نداره ! فقط معلم ریاضیموون هستن ! گفتم : بیخی . در نمیارم نمیفهمن حوصلشونو ندارم ! رفتیم سر کلاس کلاس که تموم شد همه رفتیم پایین من یه دفه بابام زنگ زد : داشتم جواب میدادم من : الو سلام . بابام : سلام زنگ زدی ؟! من : من ؟! در همین جین بوود که یکی زد پشتم بر گشتم دیدیم مشاورمووونه !!!!! گفت خانوم ا... خانوم افتخاری کارتوون دارن یه چند لحظه تشریف بیارید ! بابامم داشت حرف میزد ! گفتم : بابا بهت زنگ میزنم اینجا به من گیر دادن ! رفتم پیش اوون افتخاری ! من : من نمیتونم بدم به شما ! فکر میکنم جمعست ! گفت : جمعست که جمعست بالاخره مدرسست ! من : شما درست می فرمایید ولی من دلیل دارم برا اینکه گووشی آوردم مدرسه ! گفتم : دلیل ؟! من : من بعدمدرسه خوونه نمیرم مادرم تاکید کردن گوشی رو ببر اگه گرفتن من زنگ میزنم باهاشوت صحبت میکنم ! گفتم : من پدرم الآن میان میتونید از ایشون بپرسید اگه حرف منو قبوول ندارید ! گفت : باید میوومدی خامووش تحویل من میدادی که اگه کسی دید بگم نمیتونی بگیری ازش جون من کاملا در خبر هستم ! گفتم : شما کاملا درست میگید منم خواستم این کار رو بکنم متاسفانه کسی جز خانم حیدری تو دفتر نبودن ! گفت : در هر حال شنبه من کارت دارم !
حالا شنبه چی شد : زنگ نهار اوومد توو دفتر از شانس خرکی ما هم من توو کلاس بوودم داشتم مشق مینوشتم ! گفت : به به خانوم ا .... ! بهم رسیدیم ! گفتم : با من کاری داشتید ؟! گفت : برا چی آوردی ؟! با هم صحبت کردیم گفت : در هر صوورت اسم تو رفت توو لیست انضباطی از هر کسی انتظار داشتم غیر تو ! زنگ اول شنبه :
معلمه از کلاسموون فرار کرد مشاور دوما یه دفه اوومد توو کلاسمون :(مشاور سال اول خودمون) گفت :اه یعنی چی ؟! ما یعنی نباید یه لحظه توو دفتر از دست شما آسایش داشته باشیم ؟! بعد بچه ها رفتن معذرت خواهی یکشنبه : مرآت داشتیم دوشنبه : اتفاق خاصی نیفتاد ٬ سه شنبه : خیلی اتفاق افتاد . ما سه شنبه نمایش تعزیه و کنفرانسشو داشتیم ! خب تو تعزیه بچه ها صبا : سنتور میزد ... زهرا: تار و دف صبح که رسیدیم مدرسه من به سمانه گفتم : بیا بریم نماز خونه رو یه دید بزنیم بعد بریم ! رفتیم نماز خونه : بچه ها داشتم خیمه میزدن (اوون کلاسیا) کمکشوون کردیم ... خیلی بروبکس IQ تشریف داستم با ۲ تا پونز میخواستن پارچه برنن به دیوووار !! بعد الناز اوومد : گفت این سلاح جنگ!!! گفتم : بالا نافه ؟! گفت : مده ! خندیدیم بعد سمانه گفت : ماکار خودمونو نکردیم اوومدیم به اینا کمک میکنیم ؟! بریم بالا ! گفتم : باشه بریم خدافظ ! رفتیم بالا دیدی صبا تو راهرو در به در دنباله ماست ! گفتم : چی شده !؟ گفت مضرابای سنتورم گم شده ! خلاصه ما هم دو باره ۳ طبقه رفتیم پایین تو نماز خونه دیدیم نیست !!!! رفتیم بالا : گفت یه مضراب آوردم ولی یه خووردش شیکسته معلووم نیست ... !!! سمانه : ایشالا تا ظهر پیدا میشه ! ایشالا ! زنگ خورد دیدم زهرا اومد گفت : نیلو برو از تو فایلت شالا رو بیار لطفا ! من دم در معلمه رو دیدیم گفتم ببخشید من الآن میام ! گفت : باشه ! رفتم دم فایلم دیدم مشاورم اوونجاست ! گفتم بذار این کار برگمو بگم فکر نکنه درووغ پر کردیم !!! گفتم : ببخشید من توی کار برگم ۲ جاشو اشتباه پر کردم یادم رفت پاک کنم ! گفت : نیلوفر چرا جمعه .... ؟! گفتم : من معذرت میخوام من نمیرفتم خوونه !!!! گفت : همین الآن برو دخترم ! منم رفتم توو دفتر گفتم : من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم بابت جمعه ... دیدم داره چپ چپ نگام میکنه !!! سر تا پامو نگاه کرد گفت : شما معذرت خواهی هم بکنی من کسر انضباط رو دارم ... گفتم : من وظیفم بود معذرت خواهی بکنم ... دیدیم وسط حرفم رفت تو دلم گفتم : ادبت منو کشته ... تو راهرو مشاورمونو دیدم بعد گفتم: گفتم گفت : باشه ... رفتم از تو فایلم شال برداشتم رفتم تو کلاس !!! بچه ها گفتن : هیچ کاری نمیکنه من وضغیتم از تو بد تر بوود انضباط بهم دادن ۲۰ گفتم : مهم نیست فقط دلم میخواد کم کنه !!! بلایی سرش بیارم که نفهمه از کجا خورده !!! ( پارتیم کلفته حالا زنگ دوم : امتحان عربی دادیم دیدم مشاورمون اوومد تو کلاس گفت : بچه ها از اداره سوال اووومده زنگ دیگه امتحان از کلیه دروس دارید ما ===> دیگه نمیگن امتحان دارید سورپریزموون میکنن !!! ما هم امتحانو دادیم خووب بوود سخت نبوود ... تا زنگ خوورد ما دویدیم نماز خوونه وسایلو آماده کردیم ... من اوومدم بالا : بچه ها رو بردی پایین !!! سمانه دعوتنامه درست کرده بوود داده بوود به مشاورموون با مدیرموون !!! فقط مدیرموون اوومد پایین !!! اول کنفرانس داشتیم به ترتیب : سمانه زهرا نیوشا نیلوفر...!!! نیووشا : نیلوو بسه جمش کن به نمایش نمیرسیم ... دوباره : نیلوو بسه ...
منم هل شده بووودم ... نصفه تمومش کردم ... بعد نمایش شد ... سمانه نیلووفر روژین زهرا صبا ...!!! تا روژینو خووب رفتیم ...چوون موضوعمون نقالی بوود نمایش نبوود ... ولی قشنگ بوود ... این وسط صبا قاط زد فکر کرد نوبتشه سنتور و ول کرد اوومد بالا .... !!! زهرا : صبا منم برو .... من : صبا برو مهم نیست ... یه شمع بردار برو صبا رفت : زهرا اوومد گفت بعد صبا گفت !!! اینجا یه سووتی
یه سووتی دیگه هم این بود : داشتیم آهنگ آخرشو میخوندیم روژین اوون وسط سووتی داد حالا همه خندشوون گرفته بوود من سرفه کردم ... داشتم میمیردم از خنده .... بعد وسط نمایش یادم افتاده ای بابا یادم رفته از تو فایلم برووشوورارو بیارم پایین بدم بچه ها ... آخرش گفتم : بچه ها من معذرت میخوام ما برووشووور درست کردیم یادموون رفت بریم بیاریم ایشالا سه شنبه ... !!! خندیدیم ... !!! این از سه شنبه معلممون گفت : خیلی خووب بوود خسته نباشید
چهار شنبه که امرووز باشه : صبح : الهه : کادو برا زهرا آوردی ؟! الهه: خب باید امروز میاوردی دیگه من : خوب فردا میارم ... الهه : فک میکنم فردا تعطیله ...!!!
خیلی زشت شد ...
اه چقد نوشتم ؟! من برم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:9 توسط نیلو
|
سلام به روی ماه نشسته همه .. !!(شستی؟!)
رومیش جووونم یه بازی دعوتیده منو که بازی میکنیم (جمله بندیمو (هض خصوصیات اخلاقی : ۱. با همه زود رابطه برقرار میکنم . ۲.با دیگران اوونجوور که هستن رفتار میکنم . ۳.شوخ طبعم ولی اگه افسرده بشم باید با جاروو خاک انداز جعمم کنید. ۴.خیلی خیلی احساساتیم . ۵.تشویق خیلی دووست دارم یکی تشویقم کنه تو اوون کار پیشرفت میکنم . ۶.خاک زیر پای دووستامم . ۷.دووستام بیشتر میان با من دردو دل میکنن آروومشوون میکنم . ۸.یه چیزایی رو خیلی خیلی تحمل میکنم ولی اگه تحملم به آخر رسید دیگه هیش کی طرفم نمیاد از شدت عصبانیت ( دوووستام می دونن) ۹.بحث جمعی رو خیلی دووست دارم ولی اصلا وراج نیستم .(حداکثر مکالمه تلفنی ۵ دقیقه و تازگیا رکورد شیکوووندم ۳۷ ثانیه ) ۱۰.اصلا سخت گیر نیستم . از معلمای سخت گیر به شدت متنفرم . ۱۱.زبوووون دارم ۶ متر و اندی . ۱۲. آهنگ آروووم و غمگین خیلی خیلی خیلی دوووست دارم . ۱۳. بعضی مواقع در دیوووانگی به سر می برم . ۱۴. فکرم هنریه . (معماری) ۱۵.دووستامو فرامووش نمی کنم . (خداییش نمیکنم مگه نه یگانه ؟! ) ۱۶. بسیار مودبم . ( مشاورمووون گفت من اینجووووری شده بووودم ===> ۱۷. همه چیم یادم می مونه . ۱۸. الکی هم حرف نمیزنم . ۱۹.از قهر متنفرم ۲۰. چی بگم تموووم شد دیگه .
** خانومی**خانومی**نیلــــــــو**بانوی شب**خانومی**گوگولی مگولی**ستاره شب**خاطرات دانشگاه**بچه مثبت**مرد بارانی**کلاغی** دیگه یادم نمیاد هر کی خواست دعوته ... راستی ولنتاینتون مبارک ......
امروز کلی بیکار بوودیم بردنموون آمفی تئاتر ازدواج صورتی گذاشتن
دیووونن مدرسه ما ..... وااااای امروز داشتن کادوو ها رو ازموون میگرفتن... !!! همه قایم کردن ...
خیلی باحال بووود ....
این روومیش هم داشت سوووتی میدادا .... هی بهش میگم نگو میگه ..... (داشتم عصبی میشدما ..... ) نگو دیگه ... !!! (نمیدوونستی ولی اشکال نداره
داشتم دفتر چه یادگاری چیه مینوشتم اسمش به نام من بوود بقیشو دووستام گفتن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:27 توسط نیلو
|
*** مشکل حل شد ***
وووااااااای ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ....
وااای امروز چقد مطلب دارم که بگم ....... امروز خیلی خوووش گذشت بر عکس دیروووووز ...!!!! دیروووز اول صبح خیلی خوووب بووود بعد یه دفعه همه رفتن تو کار دعوا ...!!!
امروز رفتیم مدرسه زنگ تفریح رفتیم بالا ....(نقشه ها از قبل کشیده شده بوود) خلاصه ما رفتیم بالا توو این برف ... دوووستم اوومد دستشو انداخت دوور گردنم گفت نیلوووو بیا (با خنده که چه عرض کنم با قهقهه من و برد تو بروبکس اکیپ همه هم که از خدا خواسته و آماده و برفا آماده همه اوومدن تووو صووورت ما .... دیگه اون یکی دوووستم منو دید دوووید گفت اوا نیلووووووو
منو کشوند از اونور دوباره بچه ها با برف اومد تو سر و صووورت من منم لیز خوووردم با کمر خوووردم زمین هم من هم دوووستم
این روومیش هم کلی به من برف زد و سر و صووورت ما رو سفید کرد ... اگه سرت در نیاوردم
حالا اوومدیم پایین نشستیم سر میزامووون .... ریاضی داشتیم .... معلمه اوومد تووو کلاس همش به رومیش گیر داده بود هی میگفت رومینا بخووون روومینا بیا رومینا برو اعصاب این بچه رو خوورد کرد ... !!! حالا یه سوال داده بوود بهمون که حل کنیم من و پشتیم (دووووستم) با بغلیاموون دوووستامون داشتیم حل میکردیم من خوووشم اوومد از سواله خیلی باحال بووود برگشتیم به هم گفتیم ایوووووووول حالا زنگ خوورد به خوووبی و خوووشی تموم شد رفتیم دوباره بالا ساندویچ گرفتیم با سس ...... داشتیم نصف میکردیم بخووریم سس باز نمیسد دیگه با هر بدبختی بوود بازش کردیم اوومدم بریزم برا دوووستم سس صاف ریخت رو مانتو دوووستم کلی خندیدیم
زنگ خووورد اوومدیم سر کلاس خدا رو شکر معلم نداستیم (زبان اصلی) ما هم که پایه خندیدیم در همین هین بوود که (من بالا سر میزم پنجرست پنجره هم باز بووود پنجرشم از این پنجره ها بود که نصفش بیرونه نصفش تو فهمیدید؟ اگه نفهمیدید بگید تووووضیح بدم ) این پنچره باز بود من اوومدم یه چیزی بردارم تــــــــــــــــــــــــــــــق
خلاصه این از برنامه امرووووووز .... !!!!!
چقد حرف زدم من برم فیعلا
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:54 توسط نیلو
|
ســــــــلام به روی ماه همه ....!
بدون ما خوش میگذره ؟! ببخشید اگه چند روز نبودم ... یه مشکلی یش اومده بود که خدا رو شکر حل شد....! یه سوء تفاهم جزیی بین من و دوستم پیش اومده بود که برطرف شد .... !!! من اعصابم خوورد بود چند روز نتونستم بیام ببخشید.... امروزم که تعطیل شد....!!!!! خواهرم: اه پاشو دیگه چقدر صدات کنیم .... منم پاشدم مامانم گفت: نیلوووفر تعطیله بگیر بخوااب من :
حالا من تا چشام دوبااره گرم شده دختر خالم اس ام اس داده -نیلوفر تعطیله ؟! -آره...!!! -یعنی بگیرم بخوابم ...؟!
-اگه خواستی بخواب عزیزم ....!!!
-واقعا؟!
جوواب نداد ... ساعت (۶:۳۵)
دوستم :نیلوووفر تعطیله بگیر بخواااب...
من: مرسی که گفتی ...
ساعت ۸:۱۴ دوستم : نیلوفر تعطیله ؟! من : آره گلم ... خسته نباشی چقدر زوود فهمیدی ...
دیگه منو از خواب بیدار کردن همه .....
اینم یه مطلب طنز که خیلی وقت بود نذاشتم ...
ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!
مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! (مرگ بر ا س ر ا ئـ ى ل
گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
ایران: عاشق تخم مرغ است
جواب سوالمم فقط مرد بارانی درست جواب داد
مغیلان در واقع ===> ام غیلان (عربی)===>مادر غولان (فارسی)
خنده نداشت راست میگید ولی جالب بود ...
سوال فیعلا ندارم پست بعدی میذارم ...
وااای چقد حرف زدم ...
خوب من برم فیعلا
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:14 توسط نیلو
|
وای وای وای سلام بعد از دقیقا ۱ ماه و ۱ روز
خیلی ممنون از نظرات قشنگتون ..... واای مرد بارانی خووووش اومدی بعد ۲ ماه..... !!! عجب برفی اومد این چند روزااا !!!! ۳ تا از امتحانامون کنسل شد .... !!!! شانس هم که نداریم..... !!! نشستم درسو خوندم دوره کردم والا .... !!!!
سوالمونم اینه :
جواب سوال قبلی هم این میشه !!!
توسط الکساندر گراهام بل و در کانادا زحمتش گردن علی پویای مهربون بود مرسی تا اینجا امتحانامونو خوب دادیم زیاد سخت نبود دستتون تشکر معلما ولی دلم کلی برای مدرسه تنگیده ها نه برای درس برا اوون خنده ها .... !!! مسخره بازیا ... !!! خیلی خوووبه !!!!
بر خلاف اون یکی نیلوووووو این پستم طولانی شد !!!!! من دیگه برم ..... !!!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:51 توسط نیلو
|
سلام
بعد از بیست روز اومدم . ببخشید اصلا حوصله ندارم !!!! دلم شور میزنه از یه طرفم داریم به امتحانای ترم اول نزدیک میشیم !!!!!! کلی سرم شلوغه ! از یه طرف آقا مهران وبلاگشو بست ! خیلی ناراحت شدم چون وبلاگشو دوست داشتم ! فقط اومدم بگم زندم ! جواب سوالمم میدم : و تشخیص : که کل مصرع دوم میشه ! ( نگران بن مضارعش میشه بنگر ب خط میخوره میشه نگر یه الف و نون بهش اضافه میشه میشه نگران یعنی نظاره گر نه مضطرب ) داره بارون میاد ولی اصلا سرد نیست ! فردا کلی مشق دارم جمعه فاینال دارم ! فیزیک فردا امتحان دارم حرفه میخواد بپرسه زبان باید کلی فعل گذشته حفظ کنم (ولی خوب کارم سبکه نصفشو بلدم) باید شیمی بخونم ! اووووووووووه کلی کار دارم ولی حوصلشو ندارم ! تازه فردا باید تکلیف سرویسمو مشخص کنم !!!! که تا به امروز از تابستون تا الان واقعا حدود ۱۰ تا سرویس عوض کردم الانم تو یه سرویس ۵ نفر هستیم !!! فـــــــک کن ؟!؟!؟!؟!؟! به نظرتون تلفون از کی تا حالا اختراع شده ؟! گراهامبل کی اختراع کرد ؟! آیا ؟! خیله خب من برم فعلا کاری باری ؟!
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:41 توسط نیلو
|
سیـــــــــلام به روی ماه نشسته همه !!!!
دلم برا همه تنگیده بود !!!! به چند تا شو مینویسم بخندید ! ۱:خدای عزیز آیا توفان تگرگ عطسه شدید توست ؟! عافیت باشد ! (ترنس ۸ ساله) ۲: خدیا عزیز تو یک کامپیوتر غول پیکر داری یا آدم ها رو با انگشت میشماری؟! (ویلیام ۶ ساله) ۳:خدای عزیز : وقتی بچه بودی به حرفای مامانت گوش می کردی ؟! زنها فکر میکنند همه چیز را میدانند ولی این طور نیست ! شرط میبندم اگر به حرف های مادرت گوش میکردی امروز اینقدر بزرگ و قوی نبودی ! ای جان من !!! خب دیگه بقیش رو بیخیل !!!!! این روزا سخت مشغول درس خونی ام ! ببخشید اگه نمیام پیشتون ! اول جواب سوال پیست قبلی رو بدیم بعد بریم ببینیم اگه چیزی سادمون میاد بینویسیم ! گفته بودم نقش حرف ((ش)) در کلمه شمریدش در این بیت: گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد ! جواب : نقش کلمه میشه مضاف الیه !!!! چرا ؟! چون میگه گل عزیز است صحبتش را غنیمت شمرید ! اون ش بر میگرده یعنی به صحبت در واقع شناسه میشه یعنی برای شمرید نیست ! و اگه صحبتش رو بری تو بهرش میشه ! صحبت او را ! یعنی ضمیر میشه ! پس بر میگرده به مضاف الیه ! اما آقا مهران : جملمون که غیر اسنادی نیست که بشه مفعول ! جملمون اسنادی ا ! اما همه از این راه حلش میکنن ! میگن شمریدش ش میشه مضاف الیه یعنی به کلمه صحبت وصلش نمیکنن ! خب بعضی مواقع اشتب میشه دیگه ! دقت کنید درست میشه ! به درخواست نیلو جووونم آپ را طولانی میکنیم ! امروز یک امتحان ریاضی آسونی گرفتن همه از آسونیش خراب کردن !!! !!! فک کن ! بعده امتحان انقده خودمو فحش دادم که خدا میدونه تو یه سوالش به جای این که فاکتور بگیرم اومدم به توان رسوندم بعد جواب کلی نوشتم حالا خوبه تو تیتر نوشته بود به صورت عدد تواندار !!!!!!!! اینجا من توصیه میکنم (آرامش جوون نخونه چون به خنگیم پی میبره )! یه سوالشم بود من عاشق این سوالام هر چقدهم سختش کنن میتونم جوابو پیدا کنم !! این رادیکال در رادیکالا !!!! از اینایی هست که باید از آخر بیای اول از اونا رو میگم !!! آسون ترینش همون بود بقیه آخر امتحان بعد از ۶ ساعت تفکر نوشتن من اولین سوالی که حلیدم اون بود !!!! میگما از بس آسون بود همه خراب کردن !!!!! بسه دیگه بقیشم میذارم برا رومیش ! اما یه سوال میدم هر کی تونست حل کنه !!! معنی این بیتو بینویسید : ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
دوم : بگید چه آرایه ای به کار رفته !
این از سوال ! یادتون نره ها !
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:25 توسط نیلو
|
سیــــــــــلاملیکم !
خوبید ؟! خوشید ؟!
واااای نمیدونید امروز مدرسه ما چه خبر بود که !!!!! نمیدونم ID یکی ازبچه ها رو پیدا کردن بعد 360 های همه بچه ها رو از تو اون ID پیدا کردن !!!!! امروز همه بحثه 360 بود !!!!!! افتضاح بودا !!! من که خدا رو شکر از همه لحاظ پاک پاک هستم یه چیزی هم میخواستم بگم مربوط میشه به مدرسه رومیش مطلب نداشت تقسیم بندی کردیم اون افتاد به اون در این آدرسه رومیش جوونمه (همون رومینا) اگه خواستید بخونید اینه آدرسش *** خاطرات مدرسه ***
ولش کنی سوتی میده !!!! خیلی بچه باحالیه !!!! یه سوال ادبیاتی میذارم هر کی تونست بگه البته با استدلال چون دو جووووور میشه حلیدش !!!! نقش حرف (ش) در کلمه شمریدش در این بیت چیست: راهنمایی:دی باید اول ببینی اون مصرع چند تا جملست و اسنادی هست یا نیس !!!! (دیگه جوابو گفتم )
خیلی باحاله حلش کنید ! شعرشم اینه مینویسم ! ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تطاول که کشید از غم هجران ،بلبل تا سرا پرده ی گل نعره زنان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد ! "حافظ شیرازی" !!!!رومیش نگیا !!!! از این به بعد یه سوال از هر درسی میدارم بیشتر ار ادبیات قویتون میکنم خوب فعلا من زیاد حرفیدم ! برم این چند تا سایتا رو حفظ کنم فردا امتحان داریم هیچی از این سایتا رو بلد نیستم ! فعلا ! جواب یادتون نره ها ! جوابشو تو پیست بعدی میذارم !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:44 توسط نیلو
|
سیـــــــلاملیکم !
چطووووورید خوبید ؟! امروز که نه این هفته ای که گذشت هم خوب بود هم بد ! اول از خوباش شرو میکنیم : ۲:معلما کلی تحویلم میگیرن مخصوصا معلم کامپیوتره !!!!! اینم از خوباش حالا بریم سراغ بداش: ۲:دیگه بلاگفا معنی اولاشو نداره ! حوصله وبلاگمو ندارم !
اصن حوصله نوشتم ندارم بعدا میام بقیشو مینوسم
این داستان ادامه دارد .....
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:58 توسط نیلو
|
خوبید خوشید در سلامتی کامل به سر میبرید هو به نظر شما جلسه امتحان چه شکلیه خیـــلی باحال بود ! معلمه اومد سر کلاس !!! گفت بچه ها ورق بذارید رو میز بچه ها گذاشتن ( لازم به ذکره بکم تنها کلاسی که ما شلوغ میکنی همین حرفه و فنه ! معلمه واسه خودش درس میده ولی ا اونجایی که من بچه ماهیم گوش میدم بقیه شلوغن خیلی خوب زیاد نوشتم فردا هم تاریخ میپرسه هم جغرافیا من برم بخونم فیعلا !! راستی یادتون نره بگید جلسه امتحان چه شکلیه ها !!!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:25 توسط نیلو
|
سلام به روی ماهتون !
خودم تعجب کردم که چرا زود آپیدم ولی چکّار کنم ؟! امروز میخوام از یه نویسنده بنویسم که کاراش فوق العادست . حرف نداره !!!
خوشه گندم .... !!!! او پيامبري بود كه كتاب نداشت. معجزهاي هم.اسباب رسالت او تنها خوشهاي گندم بود كه خدا به او داده بود.خدا گفته بود: دشمناناند كه معجزه ميخواهند، معجزهاي كه مبهوتشان كند.
پ/ن: راستی من دارم یه تحقیق میکنم در مورد خانوم آهاری ولی زندگینامه ایشون رو هر چی میگردم پیدا نمیکنم هر کی اطلاعاتی چیزی داشت میشه بهم بگه؟! ضروری هست !مرسی
من فعلا برم تا پیست بعدی !!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:53 توسط نیلو
|
سلام به روی ماه نشسته ی همتون
دلم واسته خانومی و فاطمه کوچولو تنگ شده. یه تشکر هم به همه مخصوصا علی آقا خاطرات دانشگاه (مهران) ستاره جوونم دل پر امید مهربون و کسایی که میان پیشم باید بکنم !!!! پس میگم : : : کلــــــــــــــــــــــــــــــــــی تشکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر..... !!!!!
۱.واااای راستی چهار شنبه میخوان کارنامه بدن !!!!!!!! ۲.راستی امروز روز دانش آموزه !!!!! چقدم تحویلمون گرفتن ۴. ببخشید از پایین به بالا شماره گذاری کردم به اون اولیه که رسیدم شماره کم اومد صفر گذاشتم !!! ۵. خیله خوب من برم فعلا تا آپ بعدی سعی میکنم زود آپ کنم !!!!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:22 توسط نیلو
|
سلام به روی ماه نشستتون
نیلو خسته نیلو تنها نیلو آغلیاگتی آتی به ضد حال اونم از نوعه خفنش اعتقاد دارید ؟ اگه ندارید اینو بخونید پیدا میکنید !!!!! امروز تک زنگ آخر ... !!!! شیـــــــــــــــــــمی !!!!!!!!! نرسیده سر کلاس ... !!!! بچه ها یه ورق بذارید روی مبز ۲:مدل یه الگو را شرح دهید و یک مثال بزنید ... !!!!؟ ۳:نظریه دالتون را کاملا توضیح دهید ؟!؟!؟!؟! ۴:عنصر و ترکیب را طبقه نکات سال قبل کاملا شرح دهید ؟!؟!؟!؟! خب این از مقدمش بریم سراغ اصله مطلب ... !!!! این معلمه عادت داره اونایی که از جلو تموم میکنه رو میفرسته عقب اونایی که تموم نکردن میلره جلو منم ته ته ته ته ته ته ته کلاس میشینم همه رو میپام ....!!!! به من یه تذکر داد گفت خانوم .... بفرمایید جلو منم گفتم: بله چشم الان میام میخوام برگمو بدم ... !!!!! یکی صداش کرد این یه دیقه هم نشد جواب سواله اینو داد بعد برگشت به من گفت خانوم من ۵ دیقه پیش به شما گفتم بیا جلو
حالا به معنی ضد حال از نوع خفنش پی بردید ؟! پ/ن : بروبکس کی میدونه زبان روسی رو کجا درس میدن برا دوستم میخوام هر کی میدونه میشه بهم بگه؟! خیلی متچکریم ... !!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 17:16 توسط نیلو
|
ســـــــــــــــــــــلام به روی ماه نشسته ی همه ... ! ! !
یه خبر خوب ... !!!!! امروز ۲۴/۷/۸۶ تولده دوستمه .... !!! گوگولی مگولی .... !!!! یگانه جوووونم کلی عشقی .... !!!!! من موظف هستم همه رو به این وبلاگ برا شرکت در تولد دعوت کنم بیایدا خیلی خوشال میشیم ... !!!!! تولدت مبارک .... !!!! !!!! !!!! !!! !!!! !!!! قرارمون کنار گل ... !!! از همه دیوووووونه ترم .....!!!
دوکســــــــــــت دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد ... !!!!!!
اینم یه متن تقدیم با عشق به یگووونه جووونم ...!!! برو و در گوشه ی بزرگی از خانه ی درونت شمعی روشن کن و آسمان را به تماشا بنشین . دست خودت را بگیر و به دشت های آب که در بی کرانی عالم از نور ماه می درخشند ؛ سفر کن . آنگاه پاک و درخشان از آب های نور خورده به بیرون اتاق باز گرد و زندگی کن آنچنان که شایسته ی توست . آنجاست که خدا را در همه چیز خواهی یافت . هر چند که به اندازه ی خودت آن را یافته ای . آنگاه عشق را خواهی یافت . آنگاه زیستن را خواهی یافت . آنگاه خواهی زیست . بی هیچ قید و بندی .. ! رها ی رها ... ! ( ایوا مسیح )
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی عشقی ... ! تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک ... !!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 18:31 توسط نیلو
|
ســــــــلام به روی ماه نشستتون
وااااای چه قد دلم براتون تنگ شده بود !!!!!!! یه اتفاق جالب :::::!!!!::::!!!!::::!!!! گفتم که ما کلاسامون همه طبقه سوما به استثنا دو تا کلاس که طبقه دوم پیش دبیرستانیا بودن آقا: ما اعتراض داریم !!!!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه بازی :!:!:! اول این سوالایی رو که ازتون میپرسم رو تو ذهنتون تصور کنید بعد جواب بدید !!!!!
و اما جواب خودم !!!!! ۱: زرد ۲:صورتی کمرنگ ۲: جواب سوال ۲!!!!!!
همه رو دعوت میکنم کسی بازی نکنه ناراحت میشم ....! ! ! ! خودم ساختم
و اما با تشکر تا پیست بعدی !!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:14 توسط نیلو
|
ســـــــــلام به روی ماه نشستتون .
واااااای جاتون خالی چقده این دو روزه خوب بود اول یه ۲ تا مطلب خوجگل بگم بعد بریم سراغ اومروز و دیروز ....! بعضی مواقع بچه ها تو کلاس جو گیر میشن میرن ای تخته چند تا مطلب مینویسن منم از یکیش خوشم اومد نوشتم . I ‘m you’re dream . make you real . I’m you’re eyes when you can’t see. I’m you’re pain when you can’t feel. you know it’s sad but true . قشنگ بود نه؟! من که کلی خوشم اومد غمگین بود سر ادبیات هم که میشه بهمون گفته هر جلسه یه مطلب پای تخته بینویسین ما هم گفتیم بااااااااشه امروز دوستم اینو نوشت . عصری که شرم وحق حسابش جداست و عشق سوتفاهمی است مه با متاسفم گفتنی فراموش میشود . این قشنگ بود دوست داشتم حالا بریم سراغ ماجرا ها : ما سوما هممون با هم خوبیم یعنی همه با هم دوستیمو میگردیم ( بترکه چشم حسود ) اما ماجرای این حسود اینه : نه که ما سال آخرمونه و سال دیگه دیگه روی نحس این اولا و دوما رو نمیبینیم دور هم جمع شده بودیم و تو حیاط ( ماله ما بالا پشتبوم حیاطمونه با حفاظ البته ) یک بزن به رقصی راه انداخته بودیم که نگو یکی از این اول دومیا ی فسقلی لوس رفتش پایین به ناظممون گفت این ناظمه هم اومد بالا با دفترش از همه سوما (به نیت سوما ) ۳ نمره کم کرد من به نیت اینکه فردا هم هوا بارونیه امروز یه کاپشن پاییزی(سویی شرت) درست گفتم دیگه؟ بردم مدرسه هوا آفتابی شد ما که شانس نداریم فردا رو نمیبرم بارون میاد ....! امروز معلم ادبیاته کلی حالمونو گرفت . به یه سوالش از ۵ تا غلط جواب میدادی منفی رو رد میکرد امروز اعصاب مصاب نداشت .
من برم فعلا تا آپ بعدی پ/ن: ببخشید اگه آپ این دفم بد بود .
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 14:28 توسط نیلو
|
ســــــــــــــــــــــــــلام به روی ماه نشسته ی همه ....! کار خاصی نداشتم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام آپ کنم ....!
دیروز سر کلاس ادبیات نشسته بودیم ۲ ساعت تموم بدون زنگ تفریح آن یکی شیرست کاندر بادیه آن یکی شیر ست کاندر بادیه آن یکی شیرست که آدم میخورد وآن یکی شیرست که آدم میخورد خوب دیگه چی بگم؟! آها :
این روزا روزای خوبی منم دعا کنید
راستی شاید قالبمو عوض کنم اگه اومدید دیدید تغییر کرده فکر نکنید اشتباه اومدید مرسی من هر کاری میکنم این عکسا آپلود نمیشه منتظر بعدا نوشت باشید عکس میذارم فعلا
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:9 توسط نیلو
|
ســــــــــلام به روی ماه نشستتون همه
بازی از این قراره : ۱.خودتو معرفی کن. نیلو ۲۴/۶/۷۳ تهران ۲.فصل و ماه و روزی که دوست داری ؟ پاییز/ دی/ ۷ ۳.رنگ تو.لیمویی/ مشکی/ سبز خوشرنگ /آبی خوشرنگ ۴.غذای مورد علاقه. مرغ/ پیتزا/ قورمه سبزی / عدس پلو / عدسی ۵.موسیقی مورد علاقه . رپ قشنگ گوش میدم نه چرت و پرت / پاپ و هر چی که قشنگ باشه و خوشم بیاد. ۶.بدترین ضد حالی که خوردی.معلم ریاضیت با بقیه فرق کنه ۷.بزرگترین سوتی که دادی . تو مدرسه ما یکی هست که خیلی زیراب زنه چند روز پیش رو برد داشتیم مسیر سرویسا رو میدیدیم دیدم با اون ۲ تایی افتادیم تو یه سرویس ۸.ناشیانه ترین کاری که کردی. یادم نمیاد ۹.بهترین خاطره زندگیت . یه بار مامانم اینه رفتن بیرون من موندیمو خواهرم منم ۲ /۳ سالم بود خواهرم نمیدونسته من خونم نگو منم پا شدم درو باز کردم رفتم بیرون فک کن ۲ سالم بود بعد یکی منو دیده ما رو هم میشناخت آورد منو خونه داد رفت. (جالب اینجاس من این موضوع رو چند روز پیش فهمیدم ) ۱۰. بدترین خاطره زندگیت . فوت یکی از خنده های فامیلمون . ۱۱.کسی هست که بخوای یه بار ملاقاتش کنی . دوست دارم یه بارم که شده داییمو ببینم ۱۲.برای کی دعا میکنی .برا همه مخصوصا مامان بزرگ و بابا بزرگم . ۱۳. کی رو نفرین میکنی.میسپرمش به خدا خدا خودش میدونه . ۱۴.وضعیت در ده سال آینده .
منم هر کی که از این بازی خوشش اومده دعوت میکنم به این بازی
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 14:1 توسط نیلو
|
۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن ۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن ۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن ۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن ۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن ۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن ۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن ۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن ۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن ۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن ۷- چند تا فحش ميدن ۸- دنبال كبريت ميگردن ۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره ۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!) ۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن ۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن ۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن ۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن ۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن ۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن ۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن ۱۸- دنبال نمكدون ميگردن ۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن ۲0- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن ۲1- نمكدون رو پر از نمك ميكنن ۲2- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون ۲3- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن ۲4- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه ۲5- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن ۲6- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن ۲7- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن 28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون 29- سريع برميگردن توی آشپزخونه 30- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن 31- ماهيتابه رو ميندازن توی سينك 32- دنبال ظرفهای مسی ميگردن 33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن 34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن 35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن 36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن 37- ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه 38- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن 39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن 40- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن 41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن 42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن 43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن 44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن 45- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:25 توسط نیلو
|
1 : استفاده از سوسک و يا ساير حشره های پلاستيکی ، اين يک روش بسيار عالی میباشد.
۲ : وقتی سر سفره غذا هستيد و بقليتون زل زده به تلويزيون و اصلا حواسش به غذاش نيست ، بهترين موقع برای خالی کردن نمکدون در غذای فرد مذکور ميباشد . ۳ : وقتی به ساندويجی رفتيد ، يک جوری سر دوستتون رو گرم کنيد و بعد که حواسش پرت شد ، نی نوشابه اش را برداشته و گره بزنيد و بعد داخل نوشابه اش قرار بدين ، موقعی که دوستتون خواست نوشابه اش را بخورد ، چهره اش ديدنيه . ۴ : تمام مراحل بالا را طی کنيد ، فقط به جای اينکه نی را گره بزنيد ، در نوشابه اش نمک بريزيد ۵ : قلعه شنی ای را که بچه ها در ساحل درست کرده اند را خراب کنيد و بعد با خنده بگوييد معذرت ميخوام . ۶ : (سانسور شد) ۹ : وقتی يک فرد مبتدی ميخواد برای اولين بار با کامپيوتر کار کنه ، فيشهای ماوس و کی بورد را بکشيد . ۱۰ : جلوی فرد حسودی از محبتهای خانوم و مادر خانومتان صحبت کنيد . ۱۱ : در موقع عصبانيت دوستانتون ، فقط بخنديد . ۱۲ : اگر شما بچه کوچک دارين ، سعی کنيد هميشه جلوی کولر عوضش کنيد ، تا بقيه هم از اون بوی خوش کمال استفاده رو ببرن . ۱۳ : وقتی برادر و يا خواهرتون داره با يکی از بهترين دوستاش چت ميکنه × فيوز کنتر را بالا بزنيد . ۱۴ : روی ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد : لطفا اينجا چيزی ننويسيد . ۱۵ : اگر دختر همسايتون بهتون پا نداد ، روی ديوار خونشون اسمشو به همراه يکی از کلمات منادی عفت بنويسيد . ۱۶ : درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئی بکشيد . ۱۷ : روی صندلی معلم و يا استادتون چسب قطره ای بريزيد تا به صندلی بچسبه . ۱۸ : وقتی خونه يک فرد خسيس رفتيد ، تمام قندهای قندون رو توی چاييتون بريزيد . ۱۹ : هر وقت رفتيد خونه دوستتون و رفتين پای کامپيوترش ، همينکه ديديد دوست نيست ، سريع يک اف ۳ بزنيد و ستاره نقطه ام پی ۳ رو سرچ کنيد و تمام يافته ها رو شيفت ، دليت کنيد. ۲۰ : چند دقيقه قبل از اينکه به قصد مسافرت از خانه خارج شويد با دوستتان تماس بگيريد و با اصرار او را به خونه تون دعوت کنيد . ۲۱ : وقتی متوجه شديد که يکی از اقوام تان ميخواهد برای تعطيلات عيد به مسافرت برود ، به مهمانی انها برويد و تا روز چهارده همان جا پلاس باشيد . ۲۲ : در دقيقه نود امتحان ، وقتی همکلاسيتون ، ازتون تقلب خواست به او کاغذ سفيد تحويل بدهيد . ۲۳ : يک سانديس خالی را باد کنيد و به دوستتون تعارفش کنيد تا بخوردش . ۲۴ : وقتی به يک مغازه شيک شلوار فروشی رفتيد ، برخلاف تاکيدهای فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکی شود ، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد . ۲۵ : بعد از خوردن شام عروسی که همه در حال رفتن هستند ، دستهايتان را با لباس فرد جلوييتون پاک و مطمئن باشيد که کسی نميفهمد . ۲۶ : ساعت ۳ نصفه شب و در حالی که يک ماسک فوق العاده ترسناک بر سر دارين ، برين داداش و يا خواهرتون رو بيدار کنيد . ۲۷ : روی بخاری کلاس درس ، کپسول آموکسی سيلين بريزيد . ۲۸ : کسی که از بوس و ماچ بدش مياد رو ، بوسه باران کنيد ، البته از نوع آبدار . ۲۹ : وقتی باکسی قرار دارين ، سعی کنيد هميشه دير سر قرار حاضر بشين . ۳۰ : و در آخر از ترقه هم فراموش نکنيد ، چون کاربردهای بسيار زيادی داره
پ/ن: پگاه جونم من هر چی گشتم تو وبلاگ خانومی آدرس وبلاگتو پیدا نکردم. اگه دوباره اومدی یادت نره بینویسیا. پ/ن:همتون خیلی باحالید سر تولداتون جوبران میکنم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:30 توسط نیلو
|
به نام خدا هستم . ۱۳ سالم تموم شد رفتم تو ۱۴ . از یه جای زمین این خدا. مهربونم
آهنگ هم خودتون بذارید برقصید
میخوام یه دعا بکنم یه خواهش: میشه روز تولدتاتونو برام بینویسید؟! بذار یه ۲ تا کادو هم بذارم
اینم تقدیم میکنم به همه
خیله خب تولد دیگه بسه . مرسی از همه کسایی که امروز اومدن پیشم.
پ/ن: من نیمیدونم تو پی نوشت چی مینویسن
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:38 توسط نیلو
|
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:40 توسط نیلو
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:41 توسط نیلو
|
ــ خطاب به بند قبل : آخه سادیسمی ، مگه خروس تخم میزاره ؟ ــ خطاب به بند بالا : بتوچه روانی ، مگه فضولی؟
و اما بریم سراغ بازی...!
۵ تا از سوتی ها و ۵ تا از آرزوهاتونو بگید...! سوتی ها...؟! ۱.یه بار انقده گشنم بود که میخواستیم بریم بیرون غذا بگیریم و اینا....! من کفشام اونور بود ...!مامانم گفت بدو ...!منم گفتم باشه بذار برم کفشامو بخورم بیام...! ۲.یه بار به آشپز خونه گفتم آزپشخونه....! ۳.صدای دوستم و برادرش خیلی شبیه هم بود یه بار زنگ زدم خونشون داداشش برداشت من فک کردم خودشه بهش گفتم چطوری خ..ر...ه؟! ۴.به خدا هر چی فک میکنم چیزی به ذهنم نمیاد همینه هم به زور یادم اومده...! 5. و اما آرزوها....! 1. آرزو میکنم همه به 7 تا از آرزو هاشون برسن...! چون 7 عدد طلایی ا.....! 2.آرزو میکنم که فاطمه کوچولو و آقاشون قبول شن....! 3. آرزو میکنم که همه سلامت باشن....!
5.آرزو میکنم که همه ازم راضی باشن...!؟ هستین دیگه...؟! مگه نه؟!
جای حساسش مونده کجا میری؟! من خانومی
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:25 توسط نیلو
|
این پست سوالات هوش است از شما خواهشمند هستم که ابتدا خود به سوالات پاسخ دهید بعد با جوابهای ما چک کنید...!متشکرم...!
سوالات
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:55 توسط نیلو
|
سال 2512 سال 2522
سال 2532 مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل سال 2542 سال 2552
زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم سال 2662
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:47 توسط نیلو
|
اگه يه بار همه 20 واحد رو توي يه ترم افتادين! ......... بي خيالش
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:30 توسط نیلو
|
ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری connect نشی!
ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره! ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو! ضد حال يعنب تو وبلاگ عمو حامد موزيک دانلود کنی رو ۹۹ دی سی بشی !! ضدحال يعنی gf-تو بيرون با يه پسر ديگه ببينن! ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه! ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن! ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه! ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن! ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه ! ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن! ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه! ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد! ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵! ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰ ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق! ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن! ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو! ضدحال يعنی history پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه! ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن! ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف! ضدحال يعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس! ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند! ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه! ضدحال يعنی پژو RD! ضدحال يعنی فیلم ژاپنی! .ضدحال يعنی id caller داشتن! ضدحال یعنی عشق یه طرفه! ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰! ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد! ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن! ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن! ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن! ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه! ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه! ضدحال یعنی با gf-ات بری کافیشاپ دخترخالتو ببینی! ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه! ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی! ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:9 توسط نیلو
|
در اينجا لاغري جديدي را معرفي مي كنيم كه متخصص مشهور و خوشنام دكتر فلان بهمان زاده پس از سال هل تحقيق و پژوهش و منطبق با روشهاي نوين و امروزي و پزشكي و صنعتي تدوين كرده است...! برنامه اي شگفت انگيز و سريع السير...!فوري و فوتي...! با گارانتي 100%...!بدون زحمت خريد و پخت و پز ...! فقط كافي است قبل از رفتن روي ترازو به دستورات زير عمل كنيد....! -زينت آلاتتان را از قبيل ((انگشتر _دستبند _گردنبند _خلخال _ساعت و ...))را از بدنتان خارج نماييد...! -موهاي دست و پايتان را كاملا از بين ببريد ((توسط تيغ _ مومك_ اپيليدي و...!)) -ناخنهاي دستان و پاهايتان را از ته بگيريد به صورتي كه گوشت انگشتان و پا هايتان نمايان شوند...! -مو هاي سرتان را دانه به دانه توسط دست بكنيد ...! تذكر: كساني كه زن دارند احتياجي به دست ندارند يك جيغ زن كافيست تا تمامي مو هاي سر شما از ريشه كنده شود...! -درون بيني و گوش هايتان را كاملا تميز كنيد....! -دندانهايتان را مسواك بزنيد...! -در صورت امكان آپانديستان را عمل كنيد...! -در صورت امكان معده تان را كوچك كنيد توسط عمل جراحي...! -در صورت امكان بينيتان را عمل كنيد و كوچكش كنيد....! -به هيچ وجه تمبر پاكت نامه را با زبانتان خيس نكنيد چون شيرين است و كالري دارد و وزن شما افزايش پيدا مي كند ...! -تمامي جوشحاي بدنتان را خالي كنيد...! حالا آماده ايد كه با نهايت احتياط روي ترازو بايستيد و سعي كنيد كه روي سطح ترازو پاهايتان را عقب تر بگذاريد. نفسهايتان را كاملا بيرون دهيد و ريه هايتان را از نفس خالي كنيد . صاف بايستيد و بدن را به سمت بالا بكشيد...! تبريك ميگم وزن شما كم شده!!!!چي نشده؟! اي بابا حتما به راهنمايي هيا بالا كافي عمل نكرده ايد . شايد هم ترازويتان خراب است ! اصلا ميدونيد چيه؟! مي خوايد وزنتون رو كم كنيد كه چي بشه ؟! مگه همينجوريش چشه؟ خيلي هم خوبه بهتون مياد!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:49 توسط نیلو
|
|
درباره وبلاگ
![]() عاشقانه نیس طنزه خوش اومدی .... ! منوی اصلی
پیوندها
** صدا کن مرا با شیدا جونم ** ** محسن دی جی حرف تنهایی ** ** مریم جونم مرده متحرک ** ** دفتر خاطره با سارای گلم** ** حساممممم بی عنوان ** ** حسین پور (اچ پی) علی بی غم ** ** ناشناس ** ** محسن مارمولک آدم بشو ** **جدی نگیر با سلی جونم ** **دختر دبیرستانی** **مستانه** **نیلـــو کنکوریم :(** **گوگولی مگولی با یگانه جونم** **بـــاران جوونم ** **ستاره جووونم** **LeaVe Me ALoNe با پرستو جوونم** **خاطرات مدرسه با رومیش گلم ** **شبـــــــنــــم** **بـــانـــو ی شـــب ** **مهران (خاطرات دانشگاه)** **بچه مثـــبت** **پسر مامان و بابا** ** تارا جوونم ** **لــــــــیلی و مجنـــــــــون** **دلــــبرگ نوشته ** **من و خودم** **ستاره شب** **پری فنگولی** **خانومی** **نرگسي ** **فاطمه کوچــــــــــولـــــــــو D:** **هاپو+10** **مرد باراني** **جغرافيا** **نگاه تلخ** **نجی** **قاصدک** **دل پر امید** .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی پیوندهای روزانه
آرشیو
هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
